سال صفری
آیا مرا قبری هست ؟!

دندان رها قریب به یک سالست که درد می کند . از آن جایی که رها محل حیوان با وفا بهش نگذاشته ، دیگر یک هفته ایست که دهانمان باز هم نمی شود . گردن و مچ  دستمان هم درد می کند ... وحشتناک ! کم خونی مان به اشد وضع رسیده و سر درد های ناشی از آن رسمآ دهانمان را تونل نموده . کابوس ها هم که قربانشان بروم ، مدتی است دنبال ما افتاده اند و خواب هم نداریم . به یک پرادو نیازمندیم که بیاید بزند به ما و روانه ی قبرستانمان کند . حالا اگر یک کمی هم آرومتر زد به ما و صرفآ دست و پایمان شکست ...اشکال ندارد ! آشنا می شویم !

* اینا همه اش توجیهات بود که چرا این وبلوگچه را دیر آپ نمودیم !

صداییات :

چند هفته ایست که " آه باران " شجریان را گرفته ایم . آهنگ " دیدی ای مه " و " آه باران " فاز می دهند ..ناجور !

این آلبوم جدید بنیامین مربای آلو را هم گرفتیم . گویا تو این مدتی که آلبومش را بیرون نمی داده صرفآ داشته رو فکلش جهت عکسای پوستر و آلبوم کار می کرده نه ترانه و آهنگ ! حیف که نمی توانیم روی سی دی اش لیلا فروهر ضبط کنیم !

سیماییات:

فیلم " دل شکسته " را دیده اید ؟ اگر می خواهید هزار و پانصد تومان بندازید دور ، حتمآ ببینید ! البته از وقتی بیتا بادران بازیگر شده و نقش مقابلش شده " شهاب حسینی " ، رها هم به این فکر افتاده برود بازیگر شود شاید اون مرتیکه ی اجنبی " لئوناردو دی کاپریو " هم بازیش شد ! البته اگر شانس رهاست ، اون پسر گاگوله که نقش هری پاتر رو بازی کرده ، میشه نقش مقابل !

به چند نفر انسان طیب و طیبه ، طاهر و طاهره  نیازمندیم که ما را در امر دعا نمودن برای گم و گور شدن قسمت های باقی مانده یا at least  هر چه زودتر به پایان رسیدن این فاکتور هشت ملعون منحوس یاری نمایند .

ادامه ی مطلب چرندیاتی است در باب گرامیداشت یک سالگرد در زندگی خودمان ! خواندنش مثل گوش دادن به آلبوم بنیامین می ماند که بعدش آدم فکر می کند وقتش را بیخودی تلف نموده ! خودمان هم بابت گرامیداشتش هست که نوشته ایم !

در رسالة الرها آمده اگر می خواهید جزء نیکان وبلوگنویس شوید ، با متن های کوتاه و فاصله ی زمانی کم آپ نمایید ! وگرنه بروید پی کارتان ! ما فعلآ قول می دهیم که از بعد از امتحانات " زود و کوتاه " بیاییم . حالا تا بعدش !


دوست داشتم هفتم خرداد آپ کنم که متاسفانه نشد . هفتم خرداد سال پیش " یعنی دقیقآ یک ماه تا کنکور "  فاز آخر درس خوندن رو شروع کردم . روزایی که از یازده و نیم دوازده ظهر شروع میشد و به چهار و نیم ، پنج صبح ختم می شد . استرسی که تموم اعصاب آدم رو متلاشی کرده بود . یه سری آدمایی که لازم بود نتیجه ی خوبی نگیری تا با حرفاشون دیوونه ات کنن . همونایی که وقتی رتبه ات چیزی شد که انتظارش نمی رفت ، اصلآ به روی خودشون نیاوردن . حالا یه سال از اون موقع گذشته و من از هفته ی اول مهر فهمیدم که اشتباه اومدم. از همون ابتدا یا دنبال حذف ترم بوده ام یا تغییر رشته و مرخصی و به هیچ جا نرسیده ام . حالا که یک سال از اون هفت خرداد گذشته می بینم که اون ترس همیشگی بی دلیل نبود . من نباید سراغ چیزی می رفتم که منطقم تاییدش می کرد . حالا می دونم که حماقت فقط این نیست که بنده ی احساست بشی ، بنده ی عقل و منطق و دو دو تا چهارتا شدن هم حماقته . و چه بد حماقتی !

...

کامنتدونی()        اتصالات        شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸ - رها