سال صفری
 

کلاس آئین نامه :

رها ته کلاس دارد به شدت گوش می دهد و توجه می کند. اگر هم فکر کردید که حواسش به بانوی بغلدستیش هست که به سان تازه عروس خود آرایی کرده و با سوالات فوق چرندش  و تیکه های خیلی شیرینش در پی کسب توجه می باشد ، اشتباه کرده اید . نیم ساعتی نگذشته که مدرس به یک نکته ی کلیدی اشاره می کند :

- وقتی ماشینتون کنار یه ماشین شاسی بلند مثلآ کامیونه ، یه لحظه به آینه ی بغل راننده ی اون ماشین نگاه کنید . اگه عکس راننده توش افتاده بود ، بدونید شما رو می بینه . در غیر این صورت شما رو ندیده . براش چند تا بوق بزنین تا متوجه شما بشه .

اینجانب یه سوالی در لحظه برام پیش اومد که از شدت شرم و حیا و حجب و اینا روم نشد بپرسم . بنده مشتاقم بدونم که آیا انشاءا.. "پرادو" هم در دسته ی ماشین های شاسی بلند قرار می گیرد دیگر ؟!!! 

ادامه ی مطلب به نوعی درد دل کردنه . حوصله داراش بخونن ! ولی دلیل اصلی آپ کردنم هم همین ادامه ی مطلب بوده ....

 

 


می شکند تلخی این درد مرا....

دارم با یکی از همکلاسی ها صحبت می کنم که ساکن یکی از استان های مرکزی است . همان بیست و پنجم که حمله به کوی شد او هم تهران را ترک کرد . می پرسد چقدر درس خوانده ای ؟!!

متعجب می شوم . می پرسم :

مگر الان هم می شود درس خواند ؟!

می گوید : همه دارند درس می خونند .

نام می برد . می بینم اسم همه را گفته . می گوید تو هم درس بخوان که به درد مملکت بخوری . پوزخندی بر لبانم می نشیند . کدام مملکت ؟! مگر اساتید ما خیلی عالی هستند ؟ انتظار بیجا ندارم . اما حرصی می شوم وقتی می بینم در این دانشگاه به اصطلاح خوب ! حتی یک استاد تمام هم در رشته ی ما نداریم . اعصابم به هم می ریزد وقتی در این خراب شده ، هشت واحد را زیر نظر استادی گذرانده ام که آن قدر بی سواد است که " خیلی خوب = خیله خب " را معادل سازی می کند و به جایش می گوید : " very good"... حالم به هم می خورد وقتی درس ها را می دهند به دانشجوهای دکتری بی تجربه ای که به غیر از گند زدن روی اعصاب و اعتماد به نفس ما کار دیگری ازشان بر نمی آید...عصبی می شوم وقتی تنها استادی که برایمان حکم " خدا " را دارد ، غیر از تحت فشار گذاشتن ما کار خاص دیگری انجام نمی دهد . درس بخوانم و بشوم یکی از آن ها ؟!‌ جالبست . بروم بشوم یکی از آن ها و حل شوم .آن قدر که  تو این اوضاع حتی یک کاغذ هم به حمایت از مردمم امضا نکنم . ادامه می دهد :

خلاصه تو هم بشین پای درست . اینا کار و زندگی نمیشه ....

یادم به دو ماه گذشته می افتد که سر یکی از کلاس ها همه ی شان داد سخن می دادند . طوری که من کلی در دلم تحسینشان کرده بودم . به خاطر این که دلسوز این خاکند . که می دانند چه بر سرشان می آورند. که آن ها هم "درد " دارند..... 

 آره . حق با اونه . اینا کار و زندگی نمیشه . این که تحمیق بشیم و تحقیر نباید بهمون بر بخوره . این که مظلوم باشیم و محدود...اصلآ ایرادی نداره . این که ساکت باشیم و ساکن ...وظیفه مونه . آره . حق با اونه . مهم اینه که فقط وقتی دیدیم اوضاع مناسبه و یقین داشته باشیم کسی یقه مون رو نمی گیره ، شروع کنیم به سخنرانی کردن . اون موقع احمق نیستیم . آره . کار درست همینه. مهم اینه که واسه هم قیافه بگیریم . مهم اینه که من با حرفای مفتی که سر کلاس می زنم این تصور رو به بقیه بدم که خیلی حالیمه . که خیلی آدمم . که خیلی فهمیده ام . که درد اجتماعی دارم . اینا مهمه . اما این که وقت عمل ، پای حرفام وایسم ، میشه حماقت . آن وقت باید بروم بنشینم و درسم را بخوانم . اما خیلی آدمم اگر وقتی که هیچ خبری نیست بروم عضو انجمن اسلامی بشوم و راه به راه بروم اردو و وقتی اوضاع خیط می شود بروم بنشینم و درسم را بخوانم تا برای مملکتم مفید باشم ! تا به مردمم خدمت کنم ! آره ! احمق ... منم !

*  معذرت می خوام که این روزا این قدر مزخرف می نویسم . اما حق بدین که آدم گهگاه قاطی می کنه .

...

کامنتدونی()        اتصالات        یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ - رها