جوگیری !

جناب آقای فلانی " همون مسئول آموزش " می پرسد : از اساتید که راضی هستین انشاءا.. ؟

رها : والا یا ما چیزی واسه یادگرفتن پیدا نمی کنیم یا اونا چیزی واسه تدریس پیدا نمی کنن .

داشته باشین که رها در این لحظه بسیار احساس منتقد بودن کرده . جو به سان سگ او را گرفته و از نگاه عاقل اندر سفیه بچه ها به خودش احساس غرور  می کند . فکر می کند بسی رها و آزاد و open انتقاد کرده و الان اصلآ مهم نیست که کارش به جاهای باریک کشیده شود و .... مهم اینست که اسم رها به عنوان "دلاور سال اولی اسگل " در ذهن همگان باقی بماند که....

آقای فلانی " مق . ک . ه " - یعنی مقدس می باشه کلهم هیکله ! - پاسخ می دهند:

خیلی عالیه ! من واقعآ لذت بردم ! اگه شما احساس می کردین که نیازی به آموزش بیش تر ندارین و همین قدر که اساتید بهتون یاد میدن کافیه جای نگرانی داشت . خیلی خوبه خانوم . آفرین !

رهای درمانده سکوت اختیار می کند !!!

اندر مصائب هلدونی !

مدتی قبل یک عدد موجود دوپای مذکر خویشتن را وارد واگن بانوان عفیف و معصوم نموده بود ! یه عدد آقا پلیسه هم به بهونه ی در آوردنش رفته بود تو واگن بانوان ! ضمن گفتن خیر مقدم به همون آقا شیطونه یعنی " مگه خودت ناموس نداری بی شرف ؟! " و باقی قضایا یعنی " ذلیل شی الهی مرتیکه ی هیز ! " و توجه به این امر که هنگام ورود به واگن بانوان پیل اندام تهمینه نسب,  جمعیت خیلی زیاده و همه عجله دارن و خلاصه اون قدر اوضاع هر کی به هرکیه که حتی سگ نمی تونه بزنه تا گربه براش بندری برقصه واین حرفا , به شدت مشتاقیم که از این آقاهه بپرسیم در اون لحظات  معنوی  به چه می اندیشیده و دقیقآ چه کار "ها" می کرده است ؟!!!

  "لازم به ذکرست که این اتفاق در ایستگاه صادقیه به کرج / گلشهر پیشامد نموده !"

پشت پس پا نوشت :

لازم به ذکرست که وقتی دیدیم دکی متفاوت و کارمندانشجوی گوگولی به ما لینک داده اند بسی شادمان شدیم و در دلمان عروسی بر پا بشد و شخصآ سه دور بابا کرم رقصیدیم و از این حرفا ! و از آن جا که اصلآ به تبادل لینک اعتقادی نداریم و آن را جزء اقدامات جواد می شماریم , طی اقدامی که اصلآ جواد نیست به این دو عزیز لینک دادیم ! 

ته نوشت :

مقابل چشمان لوچ شده ی ما تلویزیون مراسم تقدیر از بازیگران مرگ تدریجی یک رویا را نشان داد. ضمن تشکر مجدد به خاطر احترامی که برای شعور ما بینندگان عظیم الشان قائل شده اند بسیار علاقه مند شدیم یک بار دیگر این سریال را از سر تا تهش "re-watch" بفرماییم تا اطمینان یابیم از این سریال آموزنده نهایت استفاده را کرده ایم یا برده ایم ! اصلآ خورده ایم!

به شدت خواستاریم که سروش آن را روی سی دی زده و ما برویم با کله بخریمش !

فرداش نوشت :

دیروز که آپ کردم اصلآ یادم نبود که ۱۵ آذر ۸۴ چه اتفاقی افتادش . اما امروز یادمه ! خیلی خوب یادمه ! هر چند از این که الان در انتهای پستی که دیروز نوشتم  یه جورایی دارم این مطلبو می چسبونم حس خوبی ندارم اما باز جای شکرش باقیه که خیلی هم فراموشکار نشدم ! همین!

/ 4 نظر / 5 بازدید
سارا

رهاجان دیگه خودت که درجریان معتمد به نفسی بیش از حد این جماعت ذکور هستی.نمیدونم چه فکری پیش خودش کرده واقعا اومده وسط صدها بقول خودت تهمینه نسب!مسلما میدونسته آخرش چی میشه.اما یعنی انقدر....![تعجب]

سارا

راستی درمورد سریال مارال جان عزیز! یا من باید دوباره ببینمش یا تو! آخه من خوشم اومده بود![عینک]

فاطمه

سلام رها جون! خوفی خاله ؟ چون سال صفری هستی من میشم خالت چون من دیگه نمیدونم سال چندمیم واقعن !( به جون خودم راست میگم!) دیدیم مفتخر به لقب گوگولیمان کردی!![قهقهه] خاله سرتو بنداز پایین درستو بخون! انتقاذ منتقاد کیلو چنده آخه؟[چشمک] خلاصه این که مسواکتو بزن شبام خاله جون زود بخواب![ماچ][ماچ]

باران

سلام پس تو اسم منو زودتر کف رفتی من عاشق اسم رها هستم اما blogfa قبول نکرد ! فرقی هم نمی کنه یکی باید داشته باشدش وبلاگ جالبی داری این سبک رو دوست دارم وقتی دانشجو بودم (دانشگاه آزاد لاهیجان - کامپیوتر 79 ) تو نشریه دانشگاه با این سبک می نوشتم برات آرزوی موفقیت می کنم