چیزی که میرفت رو اعصابم و جر واجرش میکرد، این توهم - بخونید باور- ی بود که تموم این جماعتی که مقابلم میدیدم، این جوری با ولع خرید کردنشان دست آویزی است برای کم رنگ کردن روزمرگی های  شان. به نظرم یک جورهایی قربانی میشدن. خرید را کرده بودند تفریح که خیلی ها یادشان برود اسیر چه روزمرگی کدر و ماتی شده اند.

خریدشان هدفمند نبود.  از سر حالا شاید لازم شد پاکت ها و بسته ها را روانه ی چرخ خرید می کردند که کمِ کم سه تا منِ درسته تویش جا میگرفتم. نیامده بودند برای خرید که برای پر کردن چرخ خرید. که انگار آن جا با چرخ خالی گشتن مایه ی خجالت و آبرو ریزی میشد و پاکت هایت هرچه بیشتر بود مدرن تر بودی. هر چه بود، هایپراستار بود مثلاً. هایپراستار ابلهانه.

تفریح بود لابد. که در این مهمانی های دوره ای مسخره، که آخرش قرعه کشی پولی هم دارد برای دور و بری هایت - که کار خدا هم همگی زن هستند و طبیعتاً اصول طنازی را بلدند، حالا گیرم نخواهند به کارش ببرند- عشوه و کرشمه بیایی و آخرش هم چهار پنج تا بی کار مثل خودت را برداری بروید هایپراستار و بیهوده لای قفسه ها بچرخید و همین جوری هم که شده بسته ها را برداری و محور صحبت تان هم اندر فواید خرید در هایپراستار باشد و به هم یادآوری کنید که آخرش هم همان جا قهوه ای بخورید که معرکه است و عجب طعمی دارد قهوه های ترکش!

قبول دارم، همه چیز را در یک مکان عرضه می کند و صرفه جویی در وقتست و از این توجیهات. در کل هم با خرید در آن جا مشکلی ندارم. اما با لیبل شدنش مخالفم، ناجور. خوب شاید نتوانم منظورم را انتقال بدهم. اما اصل چرندیاتم این است که می خواهم بگویم آن زن خانه دار سنتی که از بقالی عباس آقای سر کوچه شون همون چیزایی رو میگیره که یک خانوم آلاگارسون کرده ی به اصطلاح مدرن از هایپراستار، که اگر از آن جا نخرد، زمین از حرکت می ایستد؛ یک جورند. حالا گیرم که اولی چادر گلدار به سر و دمپایی صورتی به پا دارد و رفته بقالی، آن یکی دویست و شش قرمزش را گذاشته در پارکینگ و رفته هایپراستار.

می خواهم بگویم این ها که گیرشان روی "اسم" است دارند به خودشان لیبل میزنند و برای خودشان " نرخ" تعیین می کنند. دارند روی خودشان قیمت میگذارند. که همان چیزهایی که در این مرکز خرید به اصطلاح لوکس هست در هر شهروند خراب شده ای هم پیدا میشود لابد. حالا آنجا با ادا اطوار بیش تر. مشکلم با خرید از آن جا نیست، با "لزوم" خرید از آنجاست. مشکلم با هر آدم مدعی لعنتی ظاهر بینی است که داد سخن از نیچه و فروید و ژیژک و یونگ و کنفوسیوس و بودا و مارکس و بورخس و و جویس و سلینجر و بکت و لکان و اسطوره و اودیپ و کوفت و زهرمار میدهد ولی اگر بخواهی تعریفش کنی ، کل وجودش در هایپراستار و تندیس و اسکان و میلاد نور و گلستان جا میگیرد.

پ.ن: توجیهات

١. من بعضی جاها خاصه به بانوان اشاره کرده ام ، اما پوینت اصلی حرفام شامل ذکور هم میشود طبیعتاً! خصوصاً که آن ها در داد سخن دادن و ادعای مفت کردن مهارت بسیار بیشتری هم دارند.

٢. داشتم فکر میکردم این پست رنگ عقده به خودش گرفته یا نه. باز هم میگم، من با خرید از اینجورجاها مشکل ندارم، با لزوم خرید از اینجور جاها مشکل دارم.

٣. تاکید بر پاتوق کردن یک کافه ی خاص و قهوه و سیگار و شراب و این که من خیلی داغون و ناز و با حالم و قربونم بشید هم هرچند مقوله ای جدا از مراکز خرید دارند، ولی باز هم تاکید بر اون ها - به شیوه ای که میدانم و میدانید- خز است، که متاسفانه در وبلاگ ها هم کم نیست.

۴. من بابت عدم شناخت، نتونستم به مراکز مراقبت زیبایی " خاص" و " گوگولی" و " قربونشون بریم" ای اشاره کنم.

۵. آدم می تواند اهل هر کدوم از مواردی که بالا اشاره کردم باشد، هر کدام. اما تاکید بر اون ها واسه این که برای خودت تو ذهن مخاطب یک " تیپ خاص و باحالِ قربونم بشیدی" بسازی را دوست ندارم.

۶. اصلاً چه بسا خودم هم جزء همینا باشم! والا!

/ 2 نظر / 3 بازدید
نیمه جدی

تقریبا حرفتو می فهمم! راستش من ازینور بوم افتادم و کلا این قدر ساز مخالف زدم که یه جور دیگه خز و خیل کردم خودمو! خواستم بگم خالت کلا لزومی در خرید ازین جور جاها نمی بیند چه وقتی تهران بود و چه حالا که نیست! بیشتر به راحت الحلقوم بودن مسایل فکر می کنم! برای خرید و مراقبت از زیبایی !هر چه نزدیک تر بهتر ! هرچه بی دنگ و فنگ تر بهتر! هر چه همین بغل تر خونت بودن بهتر!

سارا

خیلی خیلی لایک....