خوابگاه خوب است. بد نیست یعنی. یعنی خیلی بد  نیست. یعنی افتضاح نیست. اما دلتنگت می کند. نگرانت می کند. من میروم بالا می نشینم روی تختم. تخت مریم پایین است، همیشه پتوی آبیش را دور خودش پیچیده و شام ساقه طلایی می خورد با شیر،‌اصولا. من هم پنیر خامه ای یا مربا یا شکلات صبحانه. گهگاه می آید با هم شام بخوریم. آن موقع اگر کسی بیاید تو اتاق بهش تعارف میزند: بفرما صبحانه!

خوابگاه یک جوریست. نه این که بد باشد. اما معلوم نیست ماما یادش مانده قرصش را بخورد یا نه. این جا هر شب نوشا میوه ای که اشتراکی خریده ایم که هویج جزء جدا نشدنی اش هست پوست می کند، خرد می کند میاورد و صدایمان میزند بخوریم. من کشمش های فانی را می خورم، فانی شکلات های باراکای مرا.

آخه بابا این روزها کم غذا شده، خیلی. تکیده تر از قبل هم. نگرانم می کندو نگران میشوم. نگران میشدم. اصلا کار من همیشه همین است. همیشه دارم این فعل را صرف می کنم. نوشا گفته آهنگ شاد بگذارند. در کل سلیقه ی  مان در تضاد است. من دارم آکسفورد هیستوری می خوانم. خط می کشم زیر نقل قول های جان لاک. فانی و نوشا دارند می رقصند. نوشا می آید دستم را میگیرد. می گویم نه، الان نه. آخه معلوم نیست ماما قرصش را خورده یا نه. بابا هم کم غذا شده.

خوابگاه خوبست. این جا که می خوابم همیشه کابوس میبینم. می بینم در کرجم، زلزله آمده، و من هی مامان را صدا میزنم که حواسم بهش باشد، که نجاتش بدهم؛ اگر بشود. از ساختمان ما که بیرون بیاییم، دورتا دور فضای سبز است. با درخت بید. با اتوبان چمران. با برج میلاد. با تنهایی. این بید ها اسم دارند. من می نشینم بین بید مامان و بابا. گهگاه هم پیش بید شماره یک. چای می خورم و میروم دوباره تو اتاق.

خوابگاه بد نیست. این جا حمام که بروی یا صدای آهنگ می آید که بچه ها در رختکن گذاشته اند و صدایش می پیچد یا در حمام زیر آواز میزنند. " تو ای پری کجایی" را می خواندند آن شبی. نوستالژیک بود. اصلا کل خاطرات خوابگاه در سال های بعد از این باید برایم خلاصه شود در همین شنیدن آهنگ تو ای پری کجایی آن هم زیر دوش حمام. حالا خیلی مهم نیست که بقیه ی ترانه ها از نوع " من دوستت داشتم تو نفهمیدی حالا برو بمیر" باشند. گهگاه این جا الهه ی ناز هم گوش میدهند. خوبست پس یعنی.

در راهرو سر و صداست. بچه های اتاق روبه رویی آمده اند دارند می رقصند در راهرو. اندی است گمانم. پروردگارا. نوشا ذوق دارد. میگوید بیا ببین. نمیروم. حال ندارم از تخت بروم پایین. نوشا غر میزند. میگوید بی ذوق.  از کجا معلوم؟ امشب شاید کرج زلزله آمد و من نیستم مامان را صدا کنم. خل شده ام. پروردگارا.

روی سکو نشسته ام، بیرون. گوگل مپ را سرچ کرده ام فهمیده ام که آن اتوبانی که از دور پیداست اتوبان چمران هست. که هیچ وقت خلوت نمیشود انگار. " تاج منست دست تو گر بنهیش بر سرم"... فرهان می خواند. آن طرف تر دختری، تاپ قرمز پوشیده و دارد میرقصد برای دوستش. حواسم را پرت می کند رقصیدنش. نمی فهمم حساب کار "طُرّه ای" که فرهان ازش حرف میزند به کجا میرسد. خوب میرقصد. نرم و لطیف. دوستانش ازش فیلم میگیرند. هوا خنکست، ماه کامل و شاخه های بید آرام آرام میلغزند در نسیم. من حواسم را داده ام به رقص دختری که تاپ قرمز پوشیده، ترسان از این که این ماه و این هوا و این شب بهاری به یادم بیاورند هر چه که نباید.

خوابگاه افتضاح نیست. فانی ساعت دوازده می خوابد. نوشا شیر می خورد میخوابد. مریم  خودش را لای پتوی آبی پیچیده و سرچ می کند. باید چراغ ها خاموش بشوند. من همان بالا روی تختم فیلم می بینم و تو گودر می چرخم تا خوابم بگیرد. از بالا، جایی که می خوابم، نمایی از شهر پیداست، غرق نورهای زرد. چشم میدوزم به نورهای زرد. نورهای زرد دور. آماده میشوم برای کابوسی دیگر. یک زلزله ی دیگر و من باید مامان را صدا بزنم، نجاتش بدهم. بابا هم لاغر شده. خوابگاه خوب هم نیست آن قدر ها پس.

/ 7 نظر / 3 بازدید
:-)

...یعنی ... سه ژاراگراف دیگه مینوشتی فک کنم فحش ناموسیم بند خوابگاهتون میکردی ! چقدر دلهره ... !!!

نیمه جدی

خوابگاه کوی دانشگاهی خاله؟ فاطمیه ی چند ؟ نکند توی تخت سابق خاله ات می خوابی؟ نه... چون اگر تخت من بود شب ها بی کابوس می خوابیدی. همه چیر زود تمام می شود یعنی امیدوارم.... خوایگاه جای خوبی نیست...

rho

>|:<

افسر!

چشمت کور میموندی ور دل س... هادرش میشدی

تو حلق مبارکت...

سارا

اينم متن بود آخه نصف شبي از توي پاويون بيمارستان دادي به خورد ما؟؟دقيقا توي همچين موقعيتي هستم الان.تخت و چراغاي زرد و ماشيناي اتوبان و......تنهائي....مشت مشت تنهائي......