آقای الف را همان روز اولی که رفتم دانشکده دیدم و یادم ماند هم که دیدمش. یک بلوز متاسفانه بنفش پوشیده بود - متاسفانه بنفش چون من ارادت وحشتناکی به این رنگ عجیب دارم- و آن هایی که آقای الف را می شناسند  می دانند که دوست دارد بی خودی بپرد وسط جمعی و بگوید سلام بنده هم هستم! البته البته درست است. در حال حاضر که دارم می نویسم حسابی از آقای الف حرص دارم. یعنی هیچ وقت ازش خوشم نیامده. حقیقتش ؟ حقیقتش آن قدر بی شعورم که در برهه ای از زمان اسمش را گذاشته بودم میمان! خجالت هم نکشیدم. اما حالا شرمنده هستم از این بابت. و همه ی تان می توانید به من بگویید میمان یا بهم پوزخند بزنید یا از من بدتان بیاید. به عنوان یک انسان حق نداشتم اسمش را بگذارم میمان. دیگر هم نمی گذارم. از تمام نام گذاری هایم شرم دارم الان و اعتراف می کنم مثلن که احساس کنم دیگر شرمم باید کم تر شود که نمیشود، هی.

بله. من حق نداشته ام که اسمش را بگذارم میمان. و هار هار هم بخندم که چقدر هم بهش می آید. اما می توانم که ازش بدم بیاید یا حالم به هم بخورد ازش؟! بله می توانم. حالا درست است که یک بار مقابل درب اصلی دانشگاه سال دوم که بودیم ماسک نداشت و بهش دادم. اما آن جا حسابش فرق می کرد. وقت های دیگر که ببینمش کهیر میزنم. دست خودم هم نیست. بدم می آید از کُلَنَش!

معلوم الحال است. می دانم. آن هایی هم که می شناسندش هم می دانند معلوم الحال است. اما دلیل نمیشود که به من برنخورد. به من بر می خورد. نه فقط این موجود نفرت انگیز لعنتی که این ها با این ادا اطوارها و رسم و مرام کم نیستند. همین آقای سین هم حتی. من نتوانستم ازش خوشم بیاید و می دانم که احساس متقابلی به من دارد. حتی آقای میم و هزار تا آقا و خانوم دیگر.

بهنام عکاسی می کند. جدیدن خیلی ها عکاسی می کند. و بر نخورد به هر کسی که جدیدن عکاسی می کند. بر نخورد. اما تیپ خز تازه است. به ویژه آن هایی که آواتارشان عکس خودشان هست که دوربینی دست گرفته اند و صورتشان هم معلوم نیست. من احترام می گذارم به هر کسی که واقعن عکاسی دوست دارد و دنبال مد خز جدید راه نیفتاده. اما به صورت کاملن نفهم وارانه ای این را خودم تشخیص میدهم که واقعن دوست دارد یا ادایش هست. مثلن حامد. حامد را قبول دارم که عکاسی می کند. خانوم غ مثلن که رفت. بهنام هم انگار عکاسی می کند و نمی کند. باز یک جوری نیست که ادایش باشد.

داشتم آیتم های بهنام را میدیدم در گودر که رسیدم به  یک عکس. که در پارک فلان گرفته شده بود و چهار تصویر از یک دختر چادری بود که نمی دانم چش شده بود که می خواسته بالا برود از یک وسیله ی بازی احمقانه. بله. عکس احمقانه ای بود. حرکت احمقانه ای هم بود. یعنی در این خراب شده این حرکت احمقانه است. چون در این خراب شده آدم های بسیاری هستند که ادعایشان می شود سه جلسه می توانند راجع به بکت یک نفس حرف بزنند و داد سخنشان راجع به روشنفکری و آزاداندیشی گوش فلک را کر کرده و آن موقع آن قدر آزادی عمل برای یک دختر چادری قائل نمی شوند که برود پارک و از یک مکعبی آویزان شود و دوربین شان دختره را می کند سوژه که هارهار بهش بخندند. برای همین آن دختره هم احمق است. و من اسم عکاس را میبینم که آقای الف است. آقای الف که حتمن باید در پروفایلش ذکر کند که از فلان بخش شمالی تهرانست وگرنه کلن تعریف نمی شود! پس چرا ژوبا نباید ذکر کند کجا زندگی می کند یا مدیسن؟ آن ها هم همان طرف ها که ساکن هستند. نیستند مگر؟

آقای سین هم همین طوری هاست. که نقاشی می کشد در کلاس و به اشتراک می گذارد در اف بی که مثلن چهارتا دختر هستند که چادر سر کرده اند و نکته ای غیر از تمسخر ندارد واقعن و می بینی همدانشکده ای ها دختر و پسر صف بسته اند و لایک زده اند.... که یعنی چی؟ آقای میم حتی. آقای میم که شاعرست و شعرهای بعضن قشنگی هم می گوید و کانه یک بازاری راه و رسم سری در بین سر ها در آوردن را در این خراب شده خوب می داند هم همین طور. آقای پ در گودر که یک مدتی بند کرده بود به دویدن چادری ها در ایستگاه مترو هم همین طور. خیلی های دیگر هم همینطور. و این ها حال مرا به هم می زنند.

بله. من چون خودم هم چادر سر کرده ام و سر می کنم بیش تر می سوزدم. چون می بینم به من لیبل می زنند. بله. این جا خراب شده ای است که یک بیچاره ای بخواهد مانتوی کوتاه هم بپوشد بهش لیبل می زنند. لیبل که سهل است می برندش تعهد بدهد. نوشا چادری بود. تاب این قضاوت ها را نیاورد و مانتویی شد و لاک هم میزد که آن لیبل پاک شود ازش. می خواهم بگویم این هم دقیقن مثل آن بی چاره ایست که دیگر نمی تواند مانتوی کوتاه مورد علاقه اش را بپوشد. می خواهم بگویم درد یکی است. چون تجربه ی این ده سال دارد به من نشان می دهد که یک تصویر پیش ساخته ای از چادری ها وجود دارد که تو خودت را هم بکشی پاک نمیشود و تو را یک کوته فکر ابله خرافاتی تابع مقام عظمی ولایت می دانند! و امثال من باید سرشان را بکنند زیر گل. می خواهم بگویم این جا تنگ است. بدجور هم تنگ است. نه فقط برای آن که مانتویش کوتاهست بلکه برای من کوته فکری ! که چادر سر کرده ام. من هم این جا سختم است.

آقای الف مثلن... طبیعتن اگر دختری با مانتو از اون شی عجاب بالا میرفت دوربینش را دست نمیگرفت که عکس بندازد. اما یک چادری یقینن سوژه بوده. من انتظارم از آقای الف و امثال الف زیادست. که چرا؟ که آدمی با آن همه درجه از ادعا چرا؟ 

این جور چیزها حال آدم را به هم میزند. این جور چیزها باعث می شوند از مردمت دلت بگیرد. دلزده میشوی ازشان. سیستم فکر و فرهنگ و ارزششان افسرده ات می کند. که هی به خودت بگویی ماندن این جا نه. این گربه ی عزیز فلک زده ی من نه. ایران... نه.  

/ 7 نظر / 6 بازدید
T

لّب كلامتو قبول دارم يني اينكه هركس هرجور دوست داره زندگي كنه تا زماني كه به بقيه كاري نداشته باشه ولي همه اينايي كه گفتي به نظرم اونقدرام عجيب نمياد وقتي توي جامعه اي اتفاق افتاده باشه كه سي ساله يه عده خودشونو خدا فرض كردن و از هيچ توهين و تحقيري فروگذار نكردن منظورم اينه كه همه ي اينا واكنشن نسبت به يه كنش. اينجا همه چي از روند طبيعي خودش خارج شده... غير از مواردي كه يه ذره اغراق شده بود انصافا، هيچكدوم از اينايي كه گفتي رو اصلا تاييد نمي كنم ولي مي خوام بگم يه چيزي نيست كه خود بخود و رو هوا و بخاطر نفس خودش مورد تمسخر قرار

T

بگيره يه چيزيه كه رفته تو ناخوداگاه جمعي يه بخش خيلي بزرگي از جامعه كه اينم بخاطر همه ي اون زجرا و توهيناييه كه سي سال تحمل كردن.مامان خود من برخلاف خودم يه آدم معتقده به حجاب وقتي هم رفت آمريكا با روسري و كت دامن و خلاصه لباس كامل مي گشت و تعريف مي كرد كه هيچكس با وجود اين كه واسه شون اونقدرا طبيعي نبود اصلا نگاه گذرا هم نمي كرد حتا يكي دو تا خانوم با روبنده هم بودن توي فرودگاه كه بازم هيچكس اصلا كاري بهشون نداشت.مطمئن باش اگه همه چي روند طبيعي خودش رو داشت هيچكس بخاطر ظاهرش عذاب نمي كشيد

سارا

اینجا همین مدلیه.اینجا معنی روشن فکری با معنی اصلیش خیلی فاصله داره.متنفرم از اینجور آدما که خودشونو روشن فکر میدونن ولی از یه دید دیگه که نگاهشون میکنی انقدر کوته فکر و خود شیفته ان.مملکته داریم؟!!!!

T

درسته ولي كيه كه خودشو علامه ندونه؟! اونم اون بقول خودت "معلوم الحالايي" كه ادعاشون فلان! اتفاقا هركي نفهم تره هارت و پورتش بيشتره. سران مملكت كه جلو چشمامونن! از طرفي يه سري هم هستن كه هركسي كه چادري نيست يا بي حجابه رو به يه چوب مي رونن! ولي واسه منِ نوعي هيچ محلي از اعراب ندارن آره تقريبا گرفتم همه رو :دي ;)

ابله

جدیدا انقدر بلند می نویسی آدم باید قسط بندی کنه بخونه ولی کلاً چندین و چند "موافقم" منظور کن.

سیروس

این ویژگی بکت خونای اَبسردهabsurd!اصولا چیزی ازش و مسائل دیگه نمی فهمن ولی می خونن و همیشه منتظرن که بفهمن مثل ولادیمیر و .. اما دلشون می خواهد هرجا بحث روشنفکری هست خودی نشون بدن و با تمسخر سری دی بیارن و نقض شخصیتی شون رو پوشش بدن! اما ممت خونا و حتی ایبسنی ها اصلا اینطوری نیست!به ذات خوندنشون بر می گرده[چشمک]و حتی تنسی ویلیامز ها اگر بخواهم ارفاق کنم

سیروس

[نیشخند] بکت رو می گی دیگه؟منم متنفرم ازش خداییش حیف ایبسن و دیوید ممت و ویلیامز نکرده آدم این چرت های بکت و پینتر رو بخونه