بچه تر که بود، جمعه ها گیر میداد بره خونه ی عمه اش. پسر عمه اش هفت هشت سالی از خودش کوچیکتر بود. اما می رفت. گیر میداد که بره. می رفت هم. وقتی میومد سه چهار ساعتی میرفت تو اتاقش و همه چیز رو از نو می چید. یه جوری که خوب و قشنگ باشه مثلا. مثل اتاق پسر عمه اش. عمه اش هر ماه دکور اتاق پسرشو عوض میکرد آخه. اونم میرفت تو اتاقش و همه چیز رو از نو میچید. اما خوب نمیشد هیچ وقت. خودشم می فهمید. اتاق رو باید مادرش میچید که اون نداشت.

پ.ن:

دیدنش هم درد داشت. زیاد.

/ 5 نظر / 4 بازدید
تي

آآخ :((((((((((((((

Alia

خواندنش هم همینطور...

rho

:(

سارا

اینکه کاری ازت برنمی آد هم همین طور.......

خردیس

خیلی دلم سوخت :) منم مامانم نیست. هیچ کس حتی تره هم برام خرد نمی کند... هیچ کس حتی نمی گه خرت به چند من! ولی مامانم که بیاد به همشون می گم [اوغ]