نمیدانم این مود تین ایجری کوفتی چرا در وقت خودش بر من غلبه نکرده و حالا بختک وار هوار شده رویم. به شدت اعصاب و روان در همی به هم زده ام. که حداقل در این شش ماهه سابقه نداشته است. البته سگ نه. سگ نشده ام اصلن. گوسفند لال شده ام. گوسفند لال آزرده ی خسته ی ناراحت. که لطفن فقط زحمت بکشید سرش را ببرید. حتی قبلش آب هم نمیخواهد.

تقصیر خودم هست همه چیز. تقصیر خودم، یلخی بودنم، الله بختکی قضا قورتکی بودنم، دلی بودنم، احمق بودنم، ...پروردگارا. حتی دانشکده ی عزیز فعلی. حال آنجا را هم دیگر ندارم. دانشکده ی عزیز که بر این گمان بودم که حداقل تا دوسال دیگر دلخوشی من باشد. که به قول ژوبا دلخوشی هایمان به نخوشی هایمان تبدیل میشوند، آنن!

چرا من اصرار دارم خودم را برای هر ننه قمری ثابت کنم؟ چه لزومی دارد؟ این کمبود روانی از کجاست؟ ( که خب میدانم از کجاست! ولی حالا که سن خر ملانصرالدین را دارم زشت است). چرا برای خودم دردسر درست میکنم؟ چرا سر خودم را بیخود شلوغ میکنم وقتی میدانم زمانش را ندارم؟ غیر از اینست که میخواهم خبر مرگم به خودم بگویم میتوانم؟ مردشورت را ببرند خود عزیزم. نمی توانی. نمی توانی خبرمرگت. دست بردار. 

پ.ن:

رهای بهار نودم آرزوست!

/ 3 نظر / 11 بازدید
ایمان آرزه

سلام بزرگوار. ***با آرزوی سالی پر از موفقیت*** از تارنمای زیباتون کوتاه،مختصر و مفید دیدن کردم. با سلیقه اید اما هنوزم میشه بهتر بشید. اگر وقت داشتید و سلیقتون گرفت خوشحال می شم به دست نوشته های این حقیر سری بزنید و نظر زیباتون رو ثبت کنید. ضمنا! یادتون نره! تو نظرسنجی هم حتما شرکت کنید. عزیز باشید.

سارا

برو خودتو جمع کن:))

نیمه جدی

سلام رها جان... سال نوت مبارک در هر حال . بهار نود و یکت چونان نود انشاالله خاله جان! نمی دانم اگر 22سالگی سن خر ملانصر الدبن است پس تو 34 سالگی لابد من باید بروم و خودم را به جرم داشتن عمر نوح بیندازم توی آب!