اول دبستان بودم. میزهای سه نفره و کلاس های تاریک. من نمی خواستم وسط بشینم. به زور منو میذاشتن وسط. چون صدام در نمیومد. چون لال بودم. کناریم اسمش بود مهسا. باورت نمی شود. در تمام مدت لگد میزد به پایم. محکم هم میزد. نیشگون می گرفت بازویم را. من احمق. من احمق لال لعنتی. خفه بودم. صدایم در نمی آمد. سرم رو میذاشتم رو میز و آروم آروم گریه می کردم. نرفتم به معلممون شکایتش رو بکنم. حالیم نبود؟ بلد نبودم؟ رویم نمیشد؟ مردشورم را ببرد...چرا هیچ چیز نگفتم؟ به درک که شکایتش را نکردم. خودم چرا برای یکبار هم که شده نزدم تو صورتش؟ باید محکم میزدم توی صورتش. تا این جوری این قدر بد یادم نماند. تا از خودم بدم نیاید...تا حالا...باید محکم میزدم تو صورتش. همان لحظه که محکم لگد زد به پام. آن موقع شاید بعد از چهارده سال یاد گرفته بودم وقتی کسی حالم را می گیرد در دم تلافی کنم و با هر بار دیدنش حالم از خودم و خودش به هم نخورد... باید سیلی میزدم بهش، باید.

/ 9 نظر / 5 بازدید
تي

اميدوارم از زور عذاب وجدان مرده باشه

هانیتا

کاش میزدیش. کاش تو هم مثل خودش پاهاشو لگد می کردی. که حالا این نوشته رو نمی نوشتی و من نمیخوندمش و یاد خودم نمی افتادم و دلم نمیسوخت که چرا من هم...

سارا

.......................

آره راست میگی بچه تر که بودی خیلی بیتر بودی حرف گوش کن بودی حالا ماشالله هزار بار ماشالله زبون داری یک مرت و نصفی. راستی رفتی زبونتو کوتاه کنی عزیزکم؟!

ابله

واسه زدن دیر نمی شه سالصفری. از اینجا به بعدش رو محکم باش

خردیس

فکر می کنی الان تو زندگیش کجا باشه؟ این که گفتی یاد این بچه های کبریت فروش تخس می افتم که می خوان به زور بکنن تو پاچت! بچه هایی که می خوان ازت انتقام بگیرن! نمی دونم چرا با این که هیچ کاریشون نداری انقدر با کینه و حسرت نگاهت می کنن! اون ایندشه! اما تو خوشحال باش! ایندت رو ببین! زندگیه . چه خوب چه بد می گذره . اما چیزی که از تو مونده خوبی هاته و گذشتت! ایناس که تورو ساخته! افرین به مادری که همچین دختری تربیت کرده. واسه اون دختر فقط افسوس می خورم که کاشکی پدر و مادرش به جای فکر کردن به خودشون به این فکر می کردن که با این چیزی که پس انداختن چه طوری اخر و عاقبت خودشون رو به باد دادن! زندگی پر از این ادماس. اگه توام می زدیش می شدی عمه من که تو بچگی که بغلش می خوابیدم وقتی که حواسم نبودو تو خواب مجکم پام تکون می دادم و می خورد بهش زن 50 ساله همچین جوابم را با لگد می داد که از درد خوابم نمی برد:دی

خردیس

ای بابا ای بابا. این چه حرفیه.... از این ادما خیلی دور و برم دیدم! فقط باید گذشت.. از کنارشون فقط بگذر. زندگی همچین پس گردنی ای بهشون می زنه که هم از ضایع شدنش کلی خجالت می کشن هم به خاطر دردش حالا حالاها نمی تونن از جاشون پاشن:دی

هستونک

منم همینطور بودم. خشم ظلمی که بهم شده و فرو دادم و خشمم رو ابراز نکردم و بر طرف ظلم خالی نکردم همونقدر پر انرژی و نفس گیر توی ورقه های خاطرم باقی می موند. باید یاد می گرفتیم از خودمان جانانه دفاع کنیم و توی خودمون نریزیم. این قطعا اثراتی روانی بدی هم توی ما انباشته می کرده. اما هروقت هم یاد گرفته باشیم هم خوبه. اما از یک وقتی به بعد هم بیشترش برای آدم کمرنگ و بی معنی و گاهی خنده دار میشه. این لطف رو به آدم درد های بزرگتر و زخم های تازه تر می کنه ...!