کمربند بود. گریه. سیلی. چی میگن بهش؟ سیلی آبدار؟ کشیده؟ از همونا. دستای من هم بود. پنجه های اونم بود که بازومو محکم گرفته بود و بهش تکیه داده بود. لعنتی نمیدانست. نمیدانست من شکسته تر از اینم که بخواهم تکیه گاه باشم. آن هم با این همه اشک. با این همه اشک. با این همه اشک...

/ 0 نظر / 6 بازدید