می شکند تلخی این درد مرا....

دارم با یکی از همکلاسی ها صحبت می کنم که ساکن یکی از استان های مرکزی است . همان بیست و پنجم که حمله به کوی شد او هم تهران را ترک کرد . می پرسد چقدر درس خوانده ای ؟!!

متعجب می شوم . می پرسم :

مگر الان هم می شود درس خواند ؟!

می گوید : همه دارند درس می خونند .

نام می برد . می بینم اسم همه را گفته . می گوید تو هم درس بخوان که به درد مملکت بخوری . پوزخندی بر لبانم می نشیند . کدام مملکت ؟! مگر اساتید ما خیلی عالی هستند ؟ انتظار بیجا ندارم . اما حرصی می شوم وقتی می بینم در این دانشگاه به اصطلاح خوب ! حتی یک استاد تمام هم در رشته ی ما نداریم . اعصابم به هم می ریزد وقتی در این خراب شده ، هشت واحد را زیر نظر استادی گذرانده ام که آن قدر بی سواد است که " خیلی خوب = خیله خب " را معادل سازی می کند و به جایش می گوید : " verygood"... حالم به هم می خورد وقتی درس ها را می دهند به دانشجوهای دکتری بی تجربه ای که به غیر از گند زدن روی اعصاب و اعتماد به نفس ما کار دیگری ازشان بر نمی آید...عصبی می شوم وقتی تنها استادی که برایمان حکم " خدا " را دارد ، غیر از تحت فشار گذاشتن ما کار خاص دیگری انجام نمی دهد . درس بخوانم و بشوم یکی از آن ها ؟!‌ جالبست . بروم بشوم یکی از آن ها و حل شوم .آن قدر که  تو این اوضاع حتی یک کاغذ هم به حمایت از مردمم امضا نکنم . ادامه می دهد :

خلاصه تو هم بشین پای درست . اینا کار و زندگی نمیشه ....

یادم به دو ماه گذشته می افتد که سر یکی از کلاس ها همه ی شان داد سخن می دادند . طوری که من کلی در دلم تحسینشان کرده بودم . به خاطر این که دلسوز این خاکند . که می دانند چه بر سرشان می آورند. که آن ها هم "درد " دارند..... 

 آره . حق با اونه . اینا کار و زندگی نمیشه . این که تحمیق بشیم و تحقیر نباید بهمون بر بخوره . این که مظلوم باشیم و محدود...اصلآ ایرادی نداره . این که ساکت باشیم و ساکن ...وظیفه مونه . آره . حق با اونه . مهم اینه که فقط وقتی دیدیم اوضاع مناسبه و یقین داشته باشیم کسی یقه مون رو نمی گیره ، شروع کنیم به سخنرانی کردن . اون موقع احمق نیستیم . آره . کار درست همینه. مهم اینه که واسه هم قیافه بگیریم . مهم اینه که من با حرفای مفتی که سر کلاس می زنم این تصور رو به بقیه بدم که خیلی حالیمه . که خیلی آدمم . که خیلی فهمیده ام . که درد اجتماعی دارم . اینا مهمه . اما این که وقت عمل ، پای حرفام وایسم ، میشه حماقت . آن وقت باید بروم بنشینم و درسم را بخوانم . اما خیلی آدمم اگر وقتی که هیچ خبری نیست بروم عضو انجمن اسلامی بشوم و راه به راه بروم اردو و وقتی اوضاع خیط می شود بروم بنشینم و درسم را بخوانم تا برای مملکتم مفید باشم ! تا به مردمم خدمت کنم ! آره ! احمق ... منم !

*  معذرت می خوام که این روزا این قدر مزخرف می نویسم . اما حق بدین که آدم گهگاه قاطی می کنه .

/ 27 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوگند

الهی من به قربون این احساس مسئولیتت بشم آخه همه که مثه تو وجدان ندارن که...ولشون کن این گوسفندای ترسوی ِ بی مصرف ِ شلغمو اینا هر چی بلا سرشون بیاد حقشونه!...باید لال بمیرن! تو حرص نخور.

افشین سلحشور

اول : حالا ما که پرادو سوار می شویم گناه کبیره کرده ایم و یا آیا قیافه مان شبیه رانند ه های تریلی شده است !!؟ دوم : در خصوص اکثر اساتید این مرز پر گهر با شما موافقم.

انار

چه خبره[متفکر]همه این روزا میرن کلاس رانندگی زیاد حرص نخور.همیشه همینطوریه[چشمک]

سارا

خودتو ناراحت نکن رها جون. ما تو اون هاگیرواگیر انتخابات یه استاد بسیجی و سپاهی و اینا داشتیم!جلو خودمونو گرفتیم خونشو نریختیم!

هستونك

نمي دونم چرا هرچي خاطرات داستان كوي رو مرور مي كنم در مقايسه چيزي دستگيرم نميشه . اما اون روزا درس خون ها هم براي جامعه خويش فرد مفيدي نشدند اما يك عده كه از همان وقت ها بوي شهرداري و رييس جمهوري اين حضرت خوب به دماغشان رسيده بود و چندتايي كه با برخي اساتيد از يك حوض آب مي خوردند براي خودشان آدمهاي گنده و مفيدي شده اند و به كرات در جاهاي مهمي اسم و ريخت شان را زيارت مي كنم. اما آهايي كه خوب درس مي خواندند رفتند و براي ممالك غربت دارند شخص هاي مفيدي مي شوند. دست كم آنها از فايده اين ها خوب استفاده بهينه مي كشند! آخر سيب سرخ كه براي دست چلاغ حيف است كه هيچ چلاغ را سوار خر لنگ هم مي كنند كه علف ملي را حرام مي كند! شاد باش و ديرزي (هر طور كه مي توني)

مهسان

سلام هی دختر جون فردا یادت نره بری نماز جمعه یه نشان س..ب...ز هم داشته باش تا می تونی اطلاع رسانی کن!خیلی مهمه!

*pegi

ای بابا رها چرا هی پُستات گیر می کنن؟؟؟؟

مژده

این کلاسای آیین نامه کلا آخر خنده ست به من که خیلی خوش گذشت. آره عزیزم اون ماشینم شاسی بلنده :D متن درد دلت هم نه تنها مزخرف نبود بلکه واقعا حرف حساب بود. این انتخابات یه امتحان بود که نشون داد انسان آزاده و وارسته اونقدر کمه که آدم نا امید میشه از آینده.

مدیکوس

استادای ما که زیاد بد نبودن.تا این جای کار 4تاشون درگیری فیزیکی پیدا کردن بعد از انتخابات. نکته شیرین و جذابش اینجاست که استادی که ازش متنفرم طرفدار اونیه که ایضا ازش متنفرم.نفرت به حد اعلای خودش که برسه میشه ترحم.حیف که ترمی که باش کلاس داشتم تموم شدوگرنه با حس ترحم خیلی راحت تر میشد تحملش کرد تا تنفر!

مهسان

چی؟؟؟؟؟!!!