ممکنه برگردم عقب. برگردم همون روزی که سوم دبستان بودم. همون روزی که رفتم تو اتاق شماره صفر که یه کمد داشت و ما بهش می گفتیم کتابخونه. آخه کتابخونه که آینه ی وسط نداره! ولی ما می گفتیم. تازه به بالکن بزرگ خونه مون هم می گفتیم حیاط. هنوز هم میگیم حیاط. چون حیاط نداریم.

بر می گردم عقب. همون ظهر تابستونی که از بین اون همه کتاب بازگشت به خوشبختی فهیمه رحیمی رو انتخاب کردم. یکی میزنم پشت دستم. طبقه ی دوم آناکارنینای تولستوی رو چرا برندارم؟ زیاده. قبول. بینوایان رو بردار لعنتی. نه؟ به درک. حداقل قتل در مدوبانک آگاتاکریستی . برش دار.

مهسین که کتاب دوست ندارد. یعنی بیش تر عاشق باربی است و لوازم آرایش و این که هر روز که می آید این جا کیف های مختلف دست بگیرد و در کیفش حتما کرم و ادکلنش هم باشد. هر چقدر هم که من و شماره پنج خودمان را پاره پوره کردیم، جواب نداد و هدایای فرهنگی مان در تولد و عید و نمره بیست و این ها راه به جایی نبرد. سر همین امسال که ناامید شدم ازش برایش چراغ خواب خریدم. عقب کشیدم یعنی. اما اگر اهل کتاب بود نمی گذاشتم  حالا ، در نه سالگی فهیمه رحیمی بخواند.

البته شماره پنج هم وقتی فهیمه رحیمی دید دستم تا توانست غرغر کرد. خب، فرقش این بود که بعد از غرغرش من دیگر دراز نکشیدم وسط هال کتاب بخوانم. می رفتم پشت گلدون بزرگ فیکوس که آن موقع ها تو پذیرایی بود. قایم می شدم و ورق می زدم.

جلد آبی داشت. یک دختری که مانتوی سفید کمردار پوشیده بود با چشم های درشت. دو تصویر از دو مرد. یکی با موهای زرد و دیگری با عینک بزرگ و موها و ریش های بلند و مشکی. که اسمش بهرام بود. دکتر هم بود.

توقع داری دختر نه ساله فهیمه رحیمی بخواند خوابش بگیرد؟ یا مثلن ببرد بندازد تو همان کمد چوبی و بگوید کلافه میشوم از رمان های زرد؟ نه. دختر نه ساله هیچ کدام از این کارها را نمی کند. دختر نه ساله قایم میشود پشت گلدان فیکوس تا آخر کتاب را می خواند.

یک جمله داشت که هنوز یادم مانده. " نمی خواهم دچار خبط شوم" . این جمله را بهرام می گفت به سعیده. اسم دختره سعیده بود دیگر. نه؟ فکر کنم همین بود. من از همان موقع دچار خبط شدم. بلوغ زودرس.

همین یکی نبود. پشت بندش بانوی جنگل را هم خواندم. پنجره را هم. زخم خوردگان تقدیر و تاوان عشق را هم. حتی ناخنکی هم به کتاب های دانیل استیل زدم. پدر را خواندم و غریبه را. تابستان تمام شد و من کلاس چهارم میرفتم. انشاهایم پر شد از تپش قلب و زنجیر دوستی و رنگ شرم و عشق و نفوذ به قلب... و شماره پنج چرک نویس ها را که میدید غر میزد که این ها همه اش تاثیر اراجیفی است که می خوانی. می گفت این ها کپی فهیمه رحیمی است. من حرص می خوردم.

بلوغ زود رس. خطای من. تمام مهملات انشاهایم به درک. خودم را مجبور کردم به دوست داشتن کسی. یعنی کتاب ها همین را بهم گفتند. حتی اگر یازده سالت باشد. می دانی؟ دیده ام که تجربه اش هیچی هیچی هم که نه حداقل یک بار سر آدم می آید. اصلن شاید بهتر که یازده سالت باشد. برای بعدترش حواست جمع است.

داستان زرد می نوشتم. در  راهنمایی. اعتراف سختی است. یعنی دارم راه میروم روی خودم العان. ..خلاصه ای از تمام کتاب هایی که خوانده بودم. حتی دیالوگ ها تکراری بود گهگاه. هم کلاسی ها دوست داشتند که بخوانند. در همان کلاس می خواندند و گهگاه گریه هم می کردند و من ذوق مرگ می شدم.

بر می گردم عقب. فولکلور ارامنه را بر می دارم از طبقه ی اول. با دو سال در تعطیلات ژول ورن. همین ها خوب است. آدم باید به موقع بزرگ بشود. باید تجربه اولش پانزده سالگی باشد. یا بیش تر. مهسین هم همان بهتر که با کیف های رنگارنگ بیاید این جا و کرم و ادکلن و باربی. خیلی وقت است فهیمه رحیمی ها را برده ایم انباری. شاید تا حالا هم سر به نیست شده باشند. بهتر. کنار دست مهسین نباشد که یک وقت بخواند. این جوری به وقتش پیر میشود.

چند شب پیش یکی از دوستان راهنمایی منو بعد از چندین سال دید و پرسید هنوزم اون داستانا رو می نویسی؟ ....من؟ من فقط خندیدم بهش. تا چند شب پیش معنی خنده ی تلخ رو هم نمی دونستم.

 --------------------------------

پ.ن:

همه اش تقصیر باران امشب. باران عزیز و بی نظیر امشب.

/ 4 نظر / 7 بازدید
سیروس

چقدر اخیرا اینجا احساس سورئالیستی بهم دست می ده وقتی می خونمت

نیمه جدی

خب اینا که همش خوب بود. یعنی به نظرم شانس آوردی تو بچگیت کتاب دور و برت بود . به نظرم عیبی نداره که فهیمه رحیمی خوندی و تشویق شدی به نوشتن . والا من تو راهنمایی به زور دماغمو می کشیدم بالا! [خجالت] ولی با این که آدم باید به وقتش کودکی کند و به وقتش نوجوانی و جوانی موافقم. [قلب]

سیروس

خوبم شما چطوری؟ ما کرکره ی وب رو کشیدیم پایین اما هر وقت آپ کنی می رسیم خدمتتون[لبخند]

سیروس

مگر چه خبره تا سه سال دیگه؟میخواهی فوق لیسانس لیسانس بگیری[نیشخند] مطالعه برای ارشد هم تا حدودی می خونم تا حدودی هم کار می کنیم زندگیه دیگه