امروز مراسم مسخره ی درست کردن کیمچی را داشتند. از داخل سالن بوی سیر می آمد. وحشتناک هم می آمد. بی خودی سردرد را بهانه کردم. حال نداشتم پیشبند ببندم و دستکش دست کنم و بوی سیر لعنتی را در این هوای مزخرف شرجی تحمل کنم. حقیقتش از صداهای خنده های بقیه هم بیشتر بغضم میگرفت. رفتم بیرون. جاده ی سبزی که هیچ کس نبود و صدای گریه ی من که دیگر بعد از سه روز واقعا کم آورده ام. تو نمی فهمی. امروز که چمدانم را باز کردم دیدم اصلا بوی خانه ی خودمان را نمی دهد. اصلا. فقط بوی نم می داد. تک تک وسایلم را بو کردم. نه. فقط بوی نم. داشتم می مردم از دلتنگی که تیشرتش را ته چمدان پیدا کردم. داده بود که سایز لباسش را موقع خرید بدانم. بوی خودش را میداد. بوی ادکلن همیشگی اش. که وقتی می زند کل خانه را بر میدارد و مامان می گوید این هم دیگر بزرگ شده. وسط اون همه بوی نم. تو هم اگر بودی باید می رفتی بیرون. باید در آن جاده ی خالی سبز قدم میزدی و باید بلند بلند گریه می کردی.

/ 7 نظر / 7 بازدید
آزاد

سلام دوست گرامی ، با یک مطلب جدید بروز هستم ، فرصت داشتید خوشحال می شوم یک سری بزنید. موفق و سربلند باشید چشمه ریگی | http://blog.cheshmehregi.com/

تي

ديوونه ديوونه >:'(< :*

سارا

گاهی این دل تنگی ها و گریه ها لازمن.خیلی لازمن.....

نیمه جدی

رهاااااااااااااا! نوشته هات دارن وارد یه فاز جدیدی میشن! میدونستی ؟ داری عاااااااالی می نویسی! قدم بزن و جای من هم همه ی بغضای فرو خورده رو بیرون بریز خاله!

هستونک

پوستت نازک جان رها جان. اما پست هات خوبه. راستی وقتی چشات اشکیه خیلی خوب نمی بینی. بیشتر ببین همه چیزایی که اینجا نخواهی دید. اینجا برای دلتنگی بهانه از همه جای دنیا بیشتره ... می دونم فایده نداره اما یکم تلاش کن.

سارا

میبینم که اینترنت واقعا پرسرعت گیر آوردی و جواب همه کامنتا رو میدی:)

سارا

حالا که جواب میدی منم هی الکی کامنت میزارم دور هم باشیم:)