این درفت هفته ی گذشته است. هشت آذر یعنی. در ابتدا فکر کردم خیلی از خود مچکرانه نوشته ام پابلیش نکردم. الان همچین  فکری نمی کنم راستش! 

شماره یک هر روز تکست میدهد. او ندهد من این کار را می کنم. او فکر می کند اگر یک روز بگذرد و کسی سراغم را نگیرد من ناراحت می شوم، من فکر می کنم اگر یک روز بگذرد و من خبری از او نگیرم بهش بربخورد.

مامان اگر دخترهای متاهل خانه هر روز سر نزنند یا زنگ نزنند گیر میدهد که باهاشان تماس بگیریم ببینیم احوالشان چطورست. راستش را بخواهی، به من هیچ روزی زنگ نزده. چرا. چرا. همین دو هفته پیش که من درب و داغان و قهوه ای از لطف استاد رفته بودم خانه، فردایش گفته بود شماره یک زنگ بزند ببیند سرحال آمده ام یا هنوز منگم.

بابا اوایل زنگ میزد. اما همیشه سر ظهر. یا سر صبح. همیشه سر کلاس که بودم. خب نمیشد هی جواب داد. حالا یا قهر کرده یا عادت کرده به نبودنم. زنگ نمی زند.خب همه عادت کرده اند به نبودنم. مثلا همین شماره دو قریب به دوهفته است با هم حرف هم نزده ایم. نمی دانم به من بر خورده که او از من سراغی نگرفته یا به او که مثلن من زنگ نزده ام حال خربچه ی نمی دانم سه ماهه اش را بپرسم. خربچه ی سه ماهه  را هم دو هفته است که ندیده ام.

اونروز سر صبحانه داشتم راجع به کلاس مثنوی می گفتم. بابا گفت مگه تو رشته ات زبان نبود؟ گفتم بابا من ترم سه ام. ترم سه ی ادبیات. بابا گفت مگه رشته ی دومت زبان کره ای نبود؟ گفتم نه. گفتم اون زبان دوممه بابا. گفتم ادبیات می خونم. گفت آهان.

مامان اما می داند ادبیات فارسی می خوانم. منتها نمی داند انگلیسی می خوانم. مامان فکر می کند من زبان کره ای می خوانم و ادبیات. عاشق برنامه ی مشاعره ی شبکه آموزش است اگر فنقلی ها بیایند شعر بخوانند. به من گفت پس چرا تو نمی روی؟ من کلی سرم را بالا گرفتم و گفتم به شانم نمی خورد و من " ندیمی" نمی کنم. بابا به ماما گفت مگر این شعر بلد است؟! شماره چهار و پنج خندیدند. من بیشتر.

مادمازل شکر خدا از اتاق رفته. باشد، من بدجنس. حالش را نداشتم. حوصله ی اینهایی که در هر موضوعی یک اتفاق غیرمرتبط با محوریت خودشان وسط می کشند را ندارم. حوصله ی اینهایی که سریال زیرتیغ را دیده اند و گیر میدهند برای من خلاصه اش را تعریف کنند هم. یا این هایی که حال می کنند با این که در سوالات خز و خیل فیس بوکی گزینه ی آرمان های امام راحل هم اضافه شده پس هارهارهار. 

دیشب دوستش آمده بود مخ مرا بگذارد در فرغون. کتاب روی ماه خداوند را ببوس مستور را گذاشته جلو روی من و داد سخن میدهد که این کتاب مایه های فلسفی عرفانی دارد و او اینجور کتاب ها دوست دارد. پروردگارا. روی ماه خداوند را ببوس مستور. مایه ی فلسفی و عرفانی. خدایا. کتاب مودب پور هم در کوله اش بود. گفت کتاب دوران جاهلیت. نگفتم اگر برای دوران جاهلیت است الان در کوله ات چه می کند. منتها زدم تو سر مستور. دوستان فنی هم کتاب استاد عشق  حسابی را معرفی کردند. به عنوان کتاب خوب. آخ که من بروم بمیرم.

گنددماغم؟ باشد. بفرمایید بار من کنید. می توانید به من بگویید کر و فر دارم. از بالا نگاه می کنم و انگار که چه خبر است. منتها هیچ کدامش جدید نیست.  بهم گفته اند قبلن.

دو رو هستم اما. مثلن دختره که آمد و نشست فهمیدم که باید بروم در نقش میزبان. چای برایش آوردم و تمام شر و ور هایش را گوش کردم و هی سرم را برایش تکان دادم. تی ها این را چهل بار دیگر هم به من بگو. من دو رو هستم.

منتها بهش گفته بودم قبلن که دو رو هستم تی ها. به خدا گفته بودم. دیگر تقصیر خودش هست دیگر. هان؟ که می آید از من میپرسد متولد چه ماهی هستم و بعد از این چرت و پرت های طالع بینی را که لابد از بس خوانده حفظ کرده را راجع به آبان ماهی ها برای من بلغور می کند و بعدش به این ها می گوید مطالعات روانشناسی. و با جدیت می گوید برای چند سال مطالعات روانشناسی زیاد داشته. خب...خب...من حق دارم با بدجنسی خودم راجع بهش قضاوت کنم و به روی خودم نیاورم. هان؟

بابا کتاب حماسه سرایی صفا را دستم دید. تورقی کرد و گفت این ها که راجع به رستم و سهراب و کیکاووسه. تو چرا از این ها می خونی؟ گفتم درسمه بابا. پرسید درسته؟ از این ها می خونی؟

سرم را تکان دادم فقط. من خسته بودم برای تکرارش و می دانم بابا. می دانم تو هم  آنقدر حواست نیست  آنقدر خسته ای و آنقدر دلزده و آنقدر دلت گرفته و ....آخ. بابا. من می فهمم. من می فهمم که این انتظار را نداشته باشم که تو حتی رشته ی دخترت را هم بدانی. حالا هرچند بار هم که من بگویم. خود من هم گهگاه فکر می کنم مهسین دوم دبستانست  نه سوم و عجب خاله ی گندی ام من.

اما همین ها هم خوبست. همین که وقتی سرکلاسم زنگ میزنی. همین که کتاب هایم را گهگاه ورق میزنی. همین که  آنشب بهم گفتی " چون به گَردَش نمیرسی برگرد"  و من برگشتم بابا. اما لابد نه آنطور که خواستی. آخ که کاش میدانستی من این نیستم. نه فقط شما، که کاش بقیه هم میدانستند که من این نیستم. کاش میدانستید که ...که آنشب... که چاقو... که آخ. که کاش میدانستید من...آخ بابا. کاش نبودم اصلن. 

/ 2 نظر / 7 بازدید
T

غلط بكنم :) اون موقعام شوخي بود. من برم خودمو درس كنم فعلن(!)

سارا

نظرمو بگم؟ببین دورو بودن گاهی لازمه!سخت نگیر به خودت.اگه بخوای زندگی کنی بین مردم مجبوری دورو که نه!به تعداد آدمای دوروبرت رو داشته باشی!این اصلا بد نیست.این شاید حتی احترام به دیگرانه نه تقلب!