خب یک سال هم بود، وقتی من چهار پنج سالم بیش تر نبود. ما عین خونواده های خوش بخت هر هفته پنج شنبه جمعه یا شمال بودیم یا جاده چالوس و پارک چیتگر که هیچ مثل الان نبود و اینا. البته مامان و بابا باهامون نمیومدن. جاشون هم نمیشد خب. همینایی هم که بودیم زیاد بودیم. یادمه دوقلوها میشستن جلو و منو هم مینشوندن رو پاهاشون و دستشون رو حلقه می کردن دورم. منم متنفر بودم از این حرکت. فکر کن یکی بغلت کرده باشه و دستاشو انداخته باشه دورت و..خب ، من شیکمم درد می گرفت. اون موقع ها ما همه اش تو خط اندی و مهرداد و سیاوش شمس و اینا بودیم. مثلا من ابی و داریوش رو تو راهنمایی کشف کردم. در این حد یعنی. خلاصه بین آهنگا، آهنگی بود که من چهار پنج ساله عاشقش بودم و خب....پیرهن صورتی بود که احمد آزاد خونده. هی اونو گوش می دادم و پیش خودم فکر می کردم  بزرگ که بشم، به قاعده ی همین دختری که تو ترانه ازش سخن می رفت، یه پیرهن صورتی می پوشم و می شینم عقب ماشین. دیگه نه مجبورم رو پاهای کسی بشینم، نه دستای کسی رو تحمل کنم که دورم حلقه شده.

من بزرگ شدم. بیست و دو سالمه. از رنگ صورتی هیچ خوشم نمیاد. چه برسه بخوام پیرهنشو بپوشم. و این که... از وقتی من بزرگ شدم دیگه اون ترکیب قدیمی سوار یه ماشین نشده که من برم عقب بشینم. هیچی دیگه.... می خواستم بگم اینم از تکلیف دو تا از آرزوهای به اصطلاح بزرگ کودکیم!.....

/ 3 نظر / 6 بازدید

خب یه پیرهن بنفش بپوش[نیشخند]

هستونک

دوره های جولان دادن سردار سازندگی و بعد از جنگ بوده هنوز. حتی دوره جنگ هم انگار اوضاع به این نکبتی الانا نبود. و من توی اون سن و ال هیچ ترانه ای رو کشف نمی کردم تا نزدیکی های کنکور همهچیز بر همگان حرام بود. ماشین شخصی زیاد اختراع نشده بود و من همیشه راکب موتور سیکلت بابا بودم. تفریحم مدرسه رفتن و نشستن سرکلاس پسرخاله و پسرعموهام بود . بعدتر کوچه ها پر از تفریج بودند و من دارودسته خودم رو به سفرهای اکتشافی می بردم. بدترین چیز آزار دهنده آن روزها این بود که هرچی می شکست خراب می شد می سوخت کنده میشد خلاصه به ای نحو از حیز انتفاع ساقط می شد همه فامیل متفق بودند که اون آتیش یه جوری از گور من بلند شده و ...! روزگارانی بود که هیچ بچه ای این روزها با این همه حجم اسباب بازی و شهربادی و بازی و عجایب و غیره و ... ندارند ...!