معده ام از امروز شروع کرده به جفتک انداختن. کار زشتی می کنه. باید بدونه که از ناهار هر روزه خبری نیست. باید بدونه که من غذا درست کردن بلد نیستم. باید بدونه من هنوزم که هنوزه هر کی رو میبینم میپرسم برنج رو چه جوری میشورن؟ باید بدونه که من سیب زمینی که سرخ می کنم در تابه رو میذارم و همه اش خمیر میشه. احمق نمی فهمه. صبح هنوز هوا گرگ و میش بود که زابرام کرد. منبسط میشد؟ منقبض بود؟ کش میومد؟ نمیدونم کلن. فقط دردش منو بیدار کرده بود. تو خواب از درد که بیدار شم مستقیم میرم دستشویی. یعنی اولین رِمِدی ایه که به ذهنم میرسه. ولی نه. خوب نشدم. بدیشم این بود که نمی فهمیدم الان کجامه که درد میکنه. من درست و حسابی نمیدونم کلیه ام کجاست و معده ام کدوم ورمه و روده م کجاها سیر میکنه. واسه همین اینجور وقتا درست و حسابی نمی فهمم الان چی درد گرفتم. بچه ها گفتن کجات درد می کنه؟ حاج خانوم تخت پایینی گفت چرا دستشوئی نمیری؟ گفتم رفتم. گفتم خوب نمیشه. بعد گفتن کجات آخه؟. نشون دادم. مادمازل گفت رودته. پنج دقیقه بعد حاج خانوم گفت معدته. چایی نبات خوردم و بالش کوچیکمو محکم فشار دادم روش. وقتی از اون ساعت که من می خواستم تو کتابخونه مرکزی پشت میز سر وقت برهان قاطع و لغت فرس و پنج شش تا دیگه فرهنگ متعلق به عهد قوقول میرزا نشسته باشم و به کارام برسم گذشت خوب شد. تن و بدن من از این قالتاق بازیا زیاد در میاره. جلب توجه و اینا. داغونه خب. 

الان حوالی ده شبه. دوباره درد گرفته. می دونم به نودل افتضاحیه که به جای ناهار و شام توام خورده ام ربطی نداره. باز قالتاق شده است که مقاله ی فردا را ننویسد. دارد جفتک می اندازد که نخواهد چشم را از دیدگاه رئالیست و نئوکلاسیک و رمانتیک تعریف کند. خنگست چون. حالیش نیست خب.

حاج خانوم نوافن داده خوردم. ترکیب کافئین و ایبوپروفن و استامینوفنه. خب من که فیل نیستم، پس طبیعتن آرومم می کنه. پس من باید بشینم و زر زر کنم راجع به چشم. لعنتی. چشم، چشمست. تو هر دوره ای هم هر که هر کوفتی که خواسته باهاش دیده. هر جوری هم که خواسته دیده. این که دیگر دهن دانشجو را سرویس کردن ندارد. 

نیامدم غر بزنم که معده ام درد می کند و از شدت بی خوابی های این دو هفته سوزش چشم و پریدن پلک هم بهش اضافه شده و مقاله دارم و گزارش دارم و ننوشته ام و این ها. دیدم هر موقع غر غر دارم و می خواهم برایتان روضه بخوانم اینورها آمده ام. اما نه.

اومدم بگم که روز های شلوغ خوبیه. روزهای شلوغ خوبی که دهن منو تونل کرده و بابت همین دوستش دارم. روزای خوب پر استرس و پر کاریه که ممنونم بابتش. از هر کی که باعثشه، البته اگه کسی باعثشه. روزای خوبیه که که اگه نگرانی واسه ماما و بابا شماره یک(+) نبود و ناراحتی واسه اونا و عذاب وجدان واسه نبودن کنار اونا، میشد جزء روزای خوب خوب من. اما باز هم خوب است. همین که نگرانی هایم خلاصه شود به ماما و  بابا و شماره یک خوبست. همین که وقتی نباشد که فکر کنم این جا کجاست، من چه کاره ام و از کجاها خورده ام و چرا خورده ام و خیلی ها بوده اند که نیستند و این جا فقط باید مرد هم خوبست. همین که فرصت ناهار خوردن هم گهگاه نیست و هی باید پله ها را بالا پایین کنم و هی بروم انقلاب و هی امیرآباد هم خوبست. تمام ناهار نخوردن ها هم خوبست. 

حالا معده ام هم درد بگیرد، به درک! حالا یا روده ام! به هر حال نوافن برای همین موقع هاست.

پ.ن:

زین پس هر که بگوید پست های من شب هفتست گرازست!

-------

+ طبیعتن واضح و مبرهن است که شماره یک خواهر بزرگمه دیگه. نه؟

/ 3 نظر / 8 بازدید
نيمه جدي

چه خوب....چه عالي.......

نیمه جدی

عطف به پست بالاتر! قربونت برم خاله جون! این الان یعنی این که جنابعالی خودتو جزو نعمات الهی میدونی و اینا دیگه؟! تولدت هزار بار مبارک رها...دنیا بدون تو واقعا واقعا یه حس خوبیو کم داشت...پس بر من هم مبارک.

سیروس

غذای سلف بخور معدت خوب می شه[زبان]