یک خانم آرایشگر، با خواهرش، با یکی دیگر که لابد برادرش بود با یک پیشبند و  آب پاش و آینه. از این آینه هایی که گردند و دورشان دالبری است. نگفته بودم که متنفرم از آنها؟ آینه های گرد که دورشان دالبریست. حالم را به هم میزند. مرا یاد روزمرگی کوفتی می  اندازد. این ها را آورده بود موهای بچه ها را کوتاه کنند. 

من نبودم. رفته بودم  پیش کوچولویی که دیروز آورده بودند در سبد آن هم. فقط یک کاغذ در سبد بوده که اسمش باشد علیرضا. و این که بیست روزش هست. می دانم. لابد مادرش، یا پدرش علیرضای بیست روزه را گذاشته اند در سبد و آورده اند دم در و زنگ زده اند و دویده اند سر کوچه رو به رویی قایم شده اند، یا مثلن کنار در همین سوپرمارکت و نگاه کرده اند که بچه را ببرند داخل. سالم بچه ی شان برود داخل. مگر می شود بچه ی بیست روزه ات را بگذاری و بروی، آن هم آن جا ، ...که آن همه سگ دارد؟! من میدانم. من مطمئنم که خودشان همان طرف ها ایستاده بودند.

بعد دیدم صدای گریه بلند شده. رفتم حیاط. صدای شایان نبود. شایان اگر باشد جیغ می کشد یکسره. محمدحسین بود. توپ خورده بود محکم توی صورتش. باید بغلش میکردم. باید خم میشدم سرش را بغل می کردم گریه نکند. به درک که مدیریت دفعه ی بعدی که مرا میدید می گفت نباید بغلشان کنم، به درک. قبل از من مربی رفت سراغش و من تازه دیدم یک صندلی پلاستیکی گذاشته اند کنج حیاط و بچه ها یکی یکی می روند و ...چرا کوتاه نمی کرد؟ ماشین میکرد موها را. شما هم می گویید ماشین کردن؟ همان که بعدش انگار داری پوست سر را می بینی. این قدر، یعنی.

یک بار از مدرسه اش زنگ زدند که موهایش بلندست و ژل زده و باید برویم مدرسه و ببریمش آرایشگاه. مامان ترسید. فشارش رفت بالا و نشست همان جا. هیچ وقت از مدرسه ی ماها بهش زنگ نزده بودند. بهش گفتم من می روم. گفتم ترس ندارد. گفتم این ها تازه اولش هست. رفتم مدرسه و بردمش آرایشگاه. گفتم موهایش را ماشین کنند. هرچقدر هم التماس کرد گفتم ساکت باشد. گفتم آن رویم بالا آمده و خفه شود. من تا حالا نرفته بودم آرایشگاه مردانه بنشینم، بیست دقیقه آن هم. آدم معذب است. برای همین هم حرصم درآمد و گفتم موهایش را از ته بزنند. ماشین کنند. ما می گوییم ماشین کردن. شما را نمی دانم.

برای همین به نظرم ماشین کردن چیز بدی است. یعنی برای وقت هایی است که پسرت موهایش را ژل زده باشد برود مدرسه و اولیای مدرسه هم تو را بکشانند و دستور بدهند که ببری اش آرایشگاه آن هم سر ظهر که همه جا تعطیل است. آن موقع اجازه داری بگویی موهایش را از ته بزنند. آن هم به شرطی که مطمئن باشی کسی سنگ پرت نمی کند که محکم بخورد به سرش.

دو تا برادر بودند. امیر و محمد. یکی سه سال و نیمه و آن یکی پنج ساله. ساکت تر از همه. پدرشان زندان بود مادرشان فراری یا برعکس یا که اشتباه به من حالی کردند.  صورتشان بغض داشت، نگاهشان بغض داشت، دست هایشان بغض داشت راه رفتنشان بغض داشت و من با هر بار دیدنشان می مردم. صدبار می مردم. حواسم پیش کدامشان بود؟ علی که مثل همیشه دنبال چوب می گشت بچه ها را بزند؟ پیش کیان که رفته بود کنار تاب می رقصید یا نیما که  آمده بود گلی که چیده را بدهد دستم که " مالِ خودِ خودم" باشد؟ تو نمی دانی. در پرورشگاه این که چیزی مال خودٍ خودت باشد خیلی مهم است. آن جا همه چیز مشترک است. من دیده ام مدادی که از دو طرف تراش شده بود و برای مشق نوشتن دوقلوها بود و دعوا داشتند سرش.

حواسم کجا بود که امیر را ندیدم؟ فقط وقتی برگشتم دیدم محمد ، امیر را بغل کرده. هر دو تا گریه می کنند. گریه که نه. اشک می ریختند فقط. این لعنتی ها صدایشان در نمی آمد. حتی نمی گفتند چه شده. سعید بهم گفت. گفت سنگ پرت کرده اند و محکم خورده به سر امیر، آن هم وقتی که تازه سرش را ماشین کرده بودند. مشخص بود. سرش زخم شده بود. حالا  زخمش بزرگ نبود اما دردش...آن هم وقتی این بچه ی لعنتی یاد گرفته در سکوت اشک بریزد و بلند بلند هق هق نکند...

روی گردن و بازوهایش خرده مو بود.  سرش زخم شده بود و یک چسب زخم زده بودیم روی سرش و کف دستش را گذاشته بود روی چسب زخم و دنبال سر برادرش روان بود، هر جا که می رفت...

برگشتم خانه. به مامان گفتم این بار از مدرسه اش زنگ بزنند و بگویند ببریمش آرایشگاه، دیگر نمی گویم موهایش را ماشین کنند. آخر این یکی لعنتی هم گریه کردن بلد نیست...

 

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
هستونک

رها ...! این متنت خیلی بزرگ شده ... خیلی ... اندازه یک مادر راستکی ! اصلا سبک و لحن و جوهرش چند سر و گردن بلندتر از سایر نوشته های (عمومی) این وبلوگه ! درد داشت ... قوی بود! قوی! دست مریزاد

هستونک

رها ...! این متنت خیلی بزرگ شده ... خیلی ... اندازه یک مادر راستکی ! اصلا سبک و لحن و جوهرش چند سر و گردن بلندتر از سایر نوشته های (عمومی) این وبلوگه ! درد داشت ... قوی بود! قوی! دست مریزاد

سارا

هم ناراحت نوشته ات هستم هم تو کف قلمت.بابا عیول!!!!