دیروز رفتم چهارساعت سرچ کنان به دنبال عطر. البته در دنیای مجازی. وگرنه در دنیای حقیقی کافیست پایم را بگذارم توی اولین مغازه که اولین عطرشان را توی پاچه ام کنند و من شاد و خرم بیایم خانه و خواهرم بگوید بوی خیار میدهد. البته این خباثتها کار شماره چهارست وقتی بفهمد بیشتر از هزار و دویست و پنجاه تومان بالای عطر داده ای. 

جهت احترام به شخصیت خود و وقت گذاشتن برای امورات شخصی از نوع ظاهری و عدم یلخی بودن در امر خرید که هر سه ی این موارد شکر خدا در من موجود نیست؛ آمدن بهار بذری داغان را به فال نیک گرفته و خیر سرم خواستم در خرید عطر حساسیت به خرج دهم. حساسیت که نه، خواستم مثل دفعه های قبل نروم توی دکان یارو، یه اولتراویولت (وایولت؟) بگذارم توی پاچه ام و بعدش هر جا که بوشو بفهمم تمام خاطرات اولتراویولتی ام دهانم را صاف کنند.

میدانی؟ مو و عطر. مو و عطر فقط. عکس نه. صدا نه. طرز نگاه نه. مو و عطرند که آدم را دیوانه میکنند. برای همین مو را باید راه به راه کوتاه کرد. کچل کرد حتی. اینروزها موهایم دوباره تا نزدیک شانه رسیده و بیچاره شده ام یکجورهایی. خاطراتم را باید بچینم. باید بکنم بیندازم دور. عطر را هم باید هی عوض کرد، هرچند که من اهلش نیستم. ولی باید. این خاطره ها کانه چسب دوقلو ماتحت آدمی را چسب میزنند به هرجا که هست، به همانجا که هست. نمیگذارند آدمی برود. برهد. خلاص شود. که اگر گذاشته بودند، یکماهی بود الان که اینجا نبودم. که از قبرستان دیگری برایتان روضه هایم را میخواندم لابد. سوزناکتر اما.

اینروزها بیشتر فکر میکنم که چقدر تصمیمم در نرفتن درست نبوده. بعدش یاد ژوبا می افتم که گفته بود پشیمان میشوم. خب. خب . بله. آدم پشیمان که میشود. خصوصا اگر الان دو هفته باشد که از خانه بیرون نرفته باشد. آنهم از خانه ی انگبین ما. خصوصن اگر در این مدت به این نتیجه ی شیرین رسیده باشد که گور مرگ درس و آدمی باید جوانی کند. خصوصن اگر در نهایت واقع بینی به این نتیجه رسیده باشد که هرچقدر هم که پدر خودش را در بیاورد و دهن خودش را آسفالت کند، محیطش تغییر نمیکند. این بختک محیط افتاده رویش و حالا هرچقدر هم که من واری خودش را پاره پوره و جرواجر نماید آخرش همینست. آخرش چیزی عوض نمیشود. همین محیط لعنتی. همین فضای آشغال. نمیشود تغییرش داد. رویای سوئیت چهل و چهارمتری و کتابخانه و پنجره اش محالست. حالا حتی اگر از موال شانزده متری اش هم بگذرم. 

دلم میگیرد از این همه که خودم را به در و دیوار کوبیده ام. از خر خوانی های احمقانه ی کنکور، از شب بیداری های امتحانات دانشگاه، از ادای بچه مثبت و فعال و علاقه مند در آوردن در دانشکده ی عزیز فعلی که اگر نباشد واقعن باید بروم قرص برنجم را بخورم و بمیرم. احساس میکنم هیچ کدام راه به جایی نمیبرند. خواهرهای متاهل را که میبینم ترس برم میدارد که لاجرم منهم یک خربچه دنبال دمبم راه می اندازم و تفریحم خلاصه شود در خرید و رستوران آخر هفته. آنیکی با فک و فامیل شوهرش رفته بود مسافرت. پروردگارا. بهترین حالتی که میتوانی برای به گاو رفتن من در نظر بگیری اینست که عید وردارم بصورت کلیشه ای با خاندان شوهرم بروم مسافرت و بهم خوش بگذرد حتی. نه. پروردگارا.

بعدش به خودم میگویم نه. شماره پنج را نگاه کن. که کتابش را انتشارات دانشگا ... چاپ کرده و تو توی نود سالگیت هم همچین غلطی نتوانی خوردن. نگاه کن که همه صدایش میزنند خانوم دکتر و شان دارد لابد. و اینها چه خوبست لابد. میبینم که نه. میبینم که بعنوان تنها خانوم دکتر فامیل خوش فرهنگ ما محیطش همان ماند. میبینم که چیزی نشد. نتوانست عوض کند. فکر میکنی او آرزوی سوئیت چهل و چهارمتری نداشته؟ حتی اینروزها که بابت رساله بیشتر خانه مانده دارد خانه ای تر میشود. پذیرفته؟ عادت کرده؟ همه چیز را حواله کرده به بذر کلاغ؟ من هم آخرش یعنی؟ پروردگارا.

هم سن های من میروند فوق میخوانند امسال. بنده سال دومم! بنده از پاییز تازه میشوم دانشجوی سال سوم. بنده هیچی حالیم نیست. بنده سواد ندارم. سال چهارمم هم که تمام شود در بهترین حالت باید یکسال در خانه ی انگبینمان بنشینم برای فوق بخوانم. فکر کن بیست و شش سالت باشد تازه - آنهم شاید- بخواهی فوق بخوانی. اصلن حالش را داری فوق بخوانی؟ پیر شده ای که آنموقع.

مردم بیست و هفت هشت سالگی دکترایشان را میگیرند. من در بهترین حالت اگر هیچ اتفاق بذری خارج از کنترل خانوادگی محترمی نیفتد، بیست و شش سالگی تازه بروم فوق بخوانم. پروردگارا. آسانتر نیست همان عید ها ارنج کنم با خانواده ی شوهر برویم مسافرت؟ خاصه سواحل شمالی کشور. خاصه خودمان هم توی راه غذا درست کنیم که بیشتر میچسبد. خاصه چادر مسافرتی هم ببریم با خودمان.  

گفتم تصمیمم درست نبوده که نرفتم. اگر موقع تصمیم گیری الان بود، یا نیمه های اسفند حتی، یقینن دمبم را روی کولم گذاشته بودم . رفته بودم. یکسال هم یکسال بود. یعنی یکسال بیشتر از یکسال بود آنجا. یکسالش حداقل سه سال تجربه برای من خنگ ناآزموده ی خام احمق بود. میدانی؟ مشکل اینجا بود که من ترم پیش بسی خشنود و راضی و های بودم. دراگی چیزی زده بودم یحتمل و بسی در فضا به سر میبردم و روی مود شش و هشتی خرکاری میکردم و دلم خوش بود یکجورهایی. عوضش همین یکماه ترم جدید برایم بس بود. شکر خدا واقع بینی با چاشنی طبیعتگرایانه ی خفنی آمده گردنم را چسبیده و رهایم نمیکند. که رها هم نکند مرا به عنایت پروردگار! اگر رها کند دوباره بیهوده امیدوار میشوم و فکر میکنم میتوانم چیزی را تغییر دهم. آنموقع فکر میکنم سوئیت چهل و چهارمتری با کتابخانه ی مکش مرگ مایش بهم تکست داده که تورو خدا زودتر بیا اقامت کن در من.

گور مرگ همه ی آدمهای خوشبین. آدمهای کوفتی که فکر میکنند آدم میتواند، آدم زورش میرسد...مردشور همه ی تان را ببرد. نمیشود. لعنتی های مزخرف. نمیشود. یک سری چیزها انتسابی است. خیلی چیزها انتسابی است. با اکتساب بشود خونه پر سی درصدش را درست کرد فقط. خونه پر آنهم. وگرنه که کمتر.

اولش گفتم عطر. راستش من خیلی تو این حال و هوا نبودم که عطر بهار و تابستان با پاییز و زمستان فرق دارد. اینکه مثلن عطر محل کار ادیکت دیور باشد و مهمانی لیدی میلیون پاکوروبن (؟) و اگر هم ملاقات های خیلی خفن دارید آیدل آرمانی بزنید. اینکه عطر نت میانی و پایانی و ابتدایی دارد. که ترکیب ژیوانشی از بامبو و ترنج و هلو و گل صندل و کمی هم رز است. آویشن و لیمو و فلفل صورتی هم دارد. عطرها سن بندی دارد. مثلن شنل نامبرفایو برای خانوم های بالای چهل سالست. عوضش دیزی را میتوانید از هجده سالگی تا سی سالگی استفاده کنید. یکی را هم پسندیده بودم دیدم سن استفاده اش از بیست و چهارسال شروع میشود دیدم هنوز دو سالی جا دارم. بی خیالش شدم.

میدانی؟ من دهن بین شده ام اینروزها. مثلن اگر میگویند چرا اینقدر یلخی و شلخته و آویزانی، حواله نمیکنم به بذر کلاغ. سعی میکنم ادای شترهای انتقادپذیر را درآورده و در جهت رفع عیب یلخی بودن خود بکوشم. نتیجه اش هم این میشود که چهارساعت شر ور بخوانم راجع به عطر و آخرش هم تصمیم بگیرم بروم داخل دکان یک بابایی و ازش بخواهم هر چه که صلاح میداند را در پاچه ام کند و من شاد و خوشحال سر خویش گیرم و راه خانه ی انگبین در پیش. بله. گور مرگ هر کسی هم که به آدمی انگ شتره شلخته بودن میزند. بله. 

این همه عر زدم که بگویم آدمی همان کوفتی هست که بوده و نمیشود خودش را عوض کند. و همان قبرستانی هم که بوده ، میماند. یعنی دهن مولوی صاف که صحبت از تغییر و تحویل لحظه ای کرده. البته تغییرات او که توی حلقش کلن. و کلن هم صحبت از خواستن توانستن نکنید که جدیدترین فحشهایی که یاد گرفته ام را حواله ی تان میکنم. کلن هم نیامده بودم از عطر بنویسم. مقصود حرفهای بین خطی بندهای میانی بود که گفته آمد! 

/ 1 نظر / 3 بازدید
سارا

الان من خیلی بدجنسم که ازپشیمونی توخوشحالم نه؟؟ ولی شک نکن اگه رفته بودی هم باز میومدی همین جملات رو با یه کم پائین بالا مینوشتی!شک نکن!