تلفن پنج بار زنگ خورد و بعد قطع شد. با خودم خلوت کرده بودم. تنها ماندن با خود مزخرفم بهتر از بودن با یک نفر دیگر بود. هر کسی که باشد. همه شان آن بیرون دارند حقه های حقیر سر همدیگر سوار می کنند و کله معلق می زنند. پتو را تا گردنم بالا کشیدم و صبر کردم.

عامه پسند/ بوکفسکی/ ترجمه ی پیمان خاکسار/ نشر چشمه

... نوشت:

این روزها فقط پاک کن دم دستم هست. لال هم شده ام. برای همینست که از کتاب آپ میکنم.

/ 1 نظر / 3 بازدید