اصلا از اولش کار گیر داشت. اصلا همان قیطریه که اول گفتند و قرار گذاشتند و آن کافه ی دنجی که  نفهمیدیم کجا بود خوب بود. نباید عوضش می کردیم. نباید عوضش می کردم. نباید می نوشتم " مکان عوض شده" و سِند می کردم به همه. حداقل باید به تو نمی فرستادم. حداقل تو باید از یادم می رفتی، آن لحظه. تو که گفتی بودی قیطریه دورست و نمیایی. نمی آمدی. ما هم  به درک، می رفتیم فوقش. فوقش تا می رسیدیم خانه ساعت میشد ده و نیم یازده و فوقش قرار بود مامان تحویلم نگیرد یا مثلا بگوید دیر کردی و با هام سرد بشود برای شبی...که خب. میشد دیگر. یک شب که اشکال نداشت.

اصلا میرداماد به ما نیامده بود. همین چهارراه ولیعصر بود کاش. دیگر آن کافه ی لعنتی شلوغ که ارزشش را نداشت. اصلا من متنفرم از این کافه. لعنتی، برای تولد من هم آن جا رفتیم. نمی آیم دیگر. دوستش هم ندارم. اصلا خراب شود آن مرکز خرید ...با کافه هایش... با صرافی اش.... با شیرینی فروشی و اسباب بازی فروشی لعنتی اش... با آن آب نمای مسخره...آب نماست دیگر. نه؟

اصلا لعنت به اخلاق ما. نه. به اخلاق من. مثلا من چقدر طرف را می شناختم یا باهاش در تماس بودم که حالا که دارد می رود نیویورک مجاور شود بیایم برای خداحافظی؟ آن هم در آن گرمای افتضاح؟ آن هم از کلان ده کرج؟ باشد. به من بگو خر. اما فقط هم برای خداحافظی با او نیامدم. گفتم شماها هستید بیایم ببینمتان. که کوفتم شد.

کثافتند لعنتی ها؟ آشغالند؟ رذلند؟ پستند؟ الاغند؟ گاوند؟ بی شرفند؟ بی شعورند؟ یا چه؟...فحش بد. آره. فحش بد حواله ی شان کن که راحتم کنی. ناسزا بارشان کن. ...آره. گریه ام گرفته بود. بدبخت بودم آن لحظه. به کل بدبختم. تو هم بدبختی. اصلا ما ها مشت مشت آدم بدبختیم که جمع مان کرده اند در بطن یک گربه ی بدقواره که اسمش را گذاشته اند ایران.

از لحظه اول که دیدی مرا گفتی نگاهت کنم ببینم لباست عیب و ایرادی دارد یا نه. نداشت. حتی آرایش هم نداشتی. حتی لباس روشن هم تنت نبود. گوشواره ات هم از کنار شالت خودش را نشان نمیداد. مثل همان خانومی که نشاندنش کنارت و گوشواره ی آبی داشت...نبودی. اما نگران بودی. اما می ترسیدی گیر بدهند. حق هم داشتی.

قبلا هم گفته بودی. که کولی بازی بلد نیستی. بلد اگر بودی نمی بردنت داخل ون. مثل همان دختره. که شال زرد داشت. که فقط به همراهش گفتند برود ساق بخرد بیاید. با غیظ به آن سروان کثافت گفت که زیر مانتویش پیراهن آستین بلند پوشیده است. او هم جواب داد که تاپ پوشیده ای زیر مانتویت. با کثیف ترین لحنی که شنیده ام.

چه حقی داشت که این طور دقیق نگاهش کند؟ که ببیند از زیر مانتو تاپ پوشیده یا نه؟ که معلوم نبود تا دقت نمی کردی. معلوم نبود اصلن. در جواب اعتراض من گفت شما خیلی کتابی حرف میزنی که اینجا جاش نیست. در جواب اعتراض بقیه هم همین را می گفت. همین را بلد بود لعنتی. حرف زدن کتابی؟ کتاب دیده اند تا حالا اصلن؟ می دانند کلمه ارزش دارد؟ حالی شان هست اصلن؟

باید جیغ می زدی. مگر نشنیدی بچه ها می گفتند همین جا، سر همین میدان ونک دختره آن قدر جیغ کشیده تا ولش کرده اند؟ اصلا من، خودم، چرا داد و هوار نکردم؟ چرا سر و صدا راه ننداختم؟ چرا فقط هی اصرار داشتم که بگذارند بیایی بیرون و بهانه جور می کردم؟ نیازی هم به خریدن ساق نبود آخر. خودت دست کرده بودی، همان جا. توی ون.

هم جنس من بود؟ ازش نفرت داشتم. ظاهرش هم شبیه من بود؟ چادر سرش بود لعنتی؟ حالم ازش به هم می خورد. به من گفت خودت هم دست هایت معلومست. نگفت بهم. توپید بهم بیشتر. به آن یکی هم توپید. بهش می گفت تو اصلا دین داری؟ حق داشت این را بپرسد ؟ نه حق نداشت. اگر جای دیگری بودیم حق نداشت اما در بطن این گربه ی بدقواره ...نه. می توانست بپرسد. اصلا خودش دین داشت؟ نداشت. که اگر داشت لابد می دانست که ( لا اکراه فی الدین) یعنی چه.

دارم بزرگش می کنم؟ نه. بزرگش نکردم. این همه بغض و خشم...و بدتر از آن سکوت، سکوت و سکوت و سکوت...نه. من بزرگش نکرده ام. دردست این ها. کم دردی هم نیستند این ها. که مثلن من و تو در خیابان راه برویم و تو را ببرند با خودشان. آن هم در سال دو هزار و یازده. در سال نود لعنتی. من و تو باهم راه برویم و آخرش را مجبور باشم تنها بروم. آن هم وقتی که داشتم باهات درد دل میکردم.  چیزهایی که نگفته بودم به هیچ کس. یک بار سنگین دیگر که همین چهار پنج روز پیش آمده بود نه روی شانه هایم، که روی دلم و داشت بیچاره ام میکرد.

حالت را پرسیدم، گفتی " خالیم" ...من..نه اما. من پرم. بدجوری هم پرم. پرم از کینه و خشم و نفرت و بغض و عقده. که ماند. که ماند در دلم. که می ماند هم در دلم. پرم از شادی و جوانی سلاخی شده ی مان. پرم از امیدی که نداریم. پرم از این همه حسرت به این خاک..به این خاک لعنتی دوست داشتنی که از دست رفته دیگر...

به خدا بگو بیاید پایین

از آن بالا

با آن همه فاصله

کاری از دستش بر نمی آید

دیگر...

/ 8 نظر / 6 بازدید
فرشته

سلام مهربون به روزم ومنتظر حضورت باشد که نظرت اندیشه ام را بارور کند

نیمه جدی

رها حالا من باید چه بگویم مثلا؟ بگویم مدتهاست که این بغض نفس گیر راه زندگی را بر من بسته؟ بگویم که همین دیروز تمام وحشت جهان ریخت روی سرم که...ولش کن ...اصلا گفتن ها و نگفتن های من چه اهمیتی دارد؟

بی درکجا

سلام قشنگ بود البته اولش یه کم ولی آخرش که می رسید بهتر و بهتر میشد. سرمایه های هر دلی دردهایی است که برای نگفتن دارد

دخترآبان

حالم؟! خراب است ... به اندازه تمام ویرانی های جهان ...

rho

اصلا هر چقدر فکر می کنم باورم نمی شه گربه ی ملوس جدا افتاده ام چه وضعیتی داره. :( چاره ای نیست انگار مارو باید تف کنه بندازه بیرون.

نیمه جدی

خصوصی داری خاله جان! متن کاملشو لطفا اگه میشه بفرست!

هستونک

خداییش تو اگر با همین اندازه زمینی ات خدا بودی و در گوشه ی پستی از زمین این همه بنام تو و کتاب و اسمت دروغ می گفتند و ظلم می کردند، خدا وکیلی ، با همین اندازه، نه با آن اندازه از قهر و قدر و قدرت و همه صفات مطلق و مطلقه ، غیرت نمی کردی بیایی پایین داد بکشی ... بی همه چیزها اقلا بنام من نکنید ...! همه ایراد ستم کشی ما همینست که منتظریم چیزی که نیست، بالا نیست، هیچ جا نیست بیاید بجای ما ... ! داد ما بستاند ...! گرچه خودم هم بودم کاری جز آنچه تو کردی از دستم بیشتر نمی آمد حتما ... و من هم از این بابت همینقدر می ترکیدم از عصبانیت و ناراحتی ...! اما حتما پیش او به گلایه نمی رفتم و یا تی دیگر.