خب تو نمیدانی. اما یک وقت هایی هم هست که شما هنوز امتحاناتتان تمام نشده و کلاسها شروع میشوند. شما هم از جلسه ی اول میروی. چون رشته ات را دوست داری، بطرز بیمارگونه ای. چون رشته ی تان ، دیگر فقط رشته ی تان نیست. نشستید و شمرده اید که چه چیزهایی نیست و چه چیزهایی بد جورست و نافرم است و رشته ی تان را نشانده اید به جای تمام نبوده ها و بدجور بوده ها و نافرم بوده ها. حق هم دارید حتی در کلاس تاثیر قرآن و حدیث در ادبیات هم شرکت کنید. نه، واقعا. اگر این قدر بیمار هستید که رشته ی تان میشود جای تمام نبوده ها، معلومست که باز هم میروید سر کلاس غزلیات شمس می نشینید و از جلسه ی اول هم در کلاس آن تخم دایناسور روانی  شرکت می کنید که اگر یک جلسه بگذرد و قهوه ای تان نکند سر ماه حقوقش را نمیدهند.

میخواهم برگردم به خود سال پیشم منهای یاد شما. 

این یک هفته در خوابگا گذشت. وای که چقدر خوب که هم اتاقی ها هیچ کدام نبودند. میرفتم و در را قفل میکردم که حتی مسئول شب هم نتواند بیاید تو و به من بگوید بابت شب هایی که نبوده ام باید برگه پر کنم. آخ که چقدر بدم میاید از این حضور و غیاب احمقانه. این ها نمی فهمند آدم مرغ نیست؟ این ها نمی دانند که آدم اگر بخواهد، میتواند همان صبح علی الطلوع (؟) هم که از خوابگا زد بیرون برود پی شایسته کارهاش؟! پروردگارا.

میشود برگشت به سال قبل، مثلن؟ سال قبل که هیچ جوره خودم را یادم نمیاید.

از ترس زی بود، شاید. که وقتی ابروهایم بیشه میشود میگوید اینجوری قیافه ات گرفته شده تا من حساب کار دستم بیاید و خیر سرم یک آب و جارویی بکنم. شاید هم از ترس زی نبود. بین بیست تا بیست و هشت روز اتوماتیک وار میروم سالن مراقبت زیبایی احمقانه. بله خب. من بلد نیستم خودم ابروهایم را سر و سامان بدهم. تازه این که ابرو است. شما بگو رژلب. هارهارهار. حتی فکرش را هم نکن که من بلد باشم.

خب. من تسلیمم. نمیشود برگشت به عقب.

من داشتم چرت میزدم. از ساعت ده شب قبلش بیدار بودم. آن هم به خاطر معارف یک! پروردگارا. به خاطر معارف یک هم بیدار میمانم! به خاطر مثنوی و شاهنامه ی عزیزم هم. به خاطر مکاتب ادبی و به خاطر هر چه که بگویید. من بیدار میمانم. گفت اینبار پهن برداشته. گفتم خوبست. گفت چه خوبست که هر بلایی که سر ابروهایم میاورد میگویم خوبست. میخواستم باز هم بخوابم. لبخند زدم و جوابش را ندادم.

یعنی یا سال قبلی من بوده ام یا امسالی. لعنت به هرچه تغییر و تفاوت است.

گفت لااقل برو توی آینه یه نگاه بهش بنداز. گفتم خوبست. گفتم اگر بد هم شده باشد بالاخره که در میاید. آن یکی گفت این بی خیالست. بله خب. من بی خیالم. اما خدا شاهدست که شب امتحان معارف را هم بیدار میمانم. اما بی خیالم. لابد آن یکی یادش مانده که آنروز ازم پرسید فرقت کدام طرفیست و من کانه بز اخوش نگاهش کردم و گفتم نمیدانم. خب رویم به دیوار. نمیدانم فرقم کدام طرفست. 

انگار که سال قبل از امسالم بزرگتر بودم. عاقلتر حتی. الانم را نمی خواهم.

راه پله چند وقت بود شسته نشده بود؟ بار آخر خودم شستم گمانم. یک هفته قبل از فرجه. شما هم آب وایتکس درست میکنید و راه پله را میشویید؟ دو بار آنهم؟ و لابد حواستان هست که کف دمپایی تان را هم قبل از شروع کار بشویید که کل راه پله را به گند نکشد؟ آب را باز کردم تا شش لیتری پر شود. نیم ساعت بعدش یادم آمد. شش هزار تا شش لیتری پر شده بود تا آنموقع.

مثلن امتحان شاهنامه داشتم و کتاب حماسه سرایی را یادم رفته بود ببرم. مثنوی داشتم و خلاصه هایم را یادم رفته بود بردارم. خلاصه هایی که میگذارم یک ساعت قبل از امتحان می خوانمشان. دیگر وسط اتوبان که آدم نمیتواند برگردد یادداشتهایش را از خانه بردارد.

مثلن همین سال پیش. من اینقدر حواس پرت نبودم. همه چیز خوب بود اگر یاد شما را از همه چیز کم کنیم.

ماهی ها را از حوض آورده بیرون گذاشته در یک لگن آبی بدرنگ که من  هم ریختش را میبینم کهیر میزنم چه برسد به ماهی ها. همین است که  ماتم زده ها هی کله ی شان را بالا گرفته اند، روی آب. گلخانه را هم باید با آب وایتکس شست اما ماهی های بیچاره خفه میشوند. حالا که توی حوض هم نیستند. پس فقط با آب. تازه کسی نفهمد. حال نداشتم جاروی  دستی بردارم. گلخانه را جارو برقی کشیدم. ماهی های بیچاره. انگار وسط اتوبان ولشان کرده باشی روی پل عابر پیاده ی آبی بدرنگ.

دوسال پیش نه. سال پیش. برگردم به سال پیش. 

گفت فلانی گفته اشکال ندارد که مدرسه نمیرود. برود سر کار. سگ شدم. گفتم یعنی چه که به هر که میرسد میگوید که مدرسه نمیرود. گفتم نگوییم. نگوییم که نمیرود. به این شلی ها هم که نیست. بالاخره باید برود. گفت کی حریفش میشود؟ همیشه همین را گفتند. که کسی حریف نمیشود.

صبح ها که پا میشود نماز یک فصل اساسی هم گریه میکند و ما را که بیدار میکند دماغش سرخست. اصلن یک دلیل که من نماز صبح را فاکتور میگیرم همین دماغ قرمز سر صبحش هست.

مثلن همین من. سال پیش هفته ی اول سر هیچ کلاسی نرفتم.

نگفتم بهشان که شریک غم میخواهید فقط. نگفتم بهشان که درست نمیشوید. نگفتم که همه اش تقصیر شماست. نگفتم که هی گفتید مادر ندارد که مادر ندارد که مادر ندارد. که به درک که مادر ندارد. نگفتم بهشان که آن موقع که می آوردمش خانه...آخ. نه. من نگفتم. وظیفه ی من، شراکت در غم تعریف شده. نه بیشتر. بابا هی آه میکشد. خب مگر نمیداند که بابا ها نباید آه بکشند؟ قشنگترش را می خواهی؟ موقع امتحانا یک شب توی خواب داشت گریه میکرد. بدجور هم داشت گریه میکرد. آنقدر که وقتی رفتم سراغش و بیدارش کردم باز هم . گریه میکرد. باباها باید بدانند که در خواب هم گریه نکنند حتی.

همان سال قبل باشد بهترست. خوبی امسال فقط نبود یاد شماست و نبود نیاز حضورتان.

اینطور که بویش می آید هر روز از دیروز بدترست. بفرمایید زمان را نگه دارند. بفرمایید همینجوری سوت پایان را بزنند. بفرمایید مردشور این زندگی را ببرد. مردشور این بندگی را هم. مردشور تمام تعلقات را ببرد. تمام بندها را. این مود کلیشه ای من باید هم با این جمله ی کلیشه ای این پست را تمام کند: که من خسته ام. که بدجور. که ناجور. که کاش تمام شود. کاش همه چیز تمام شود. خیلی زود تمام شود...

/ 3 نظر / 10 بازدید
سیروس

بگو ببینم رشتت رو عوض کردی؟راستی این سبک نوشتنت خیلی جالبه گم می کنم فلوی داشتان و جریان رو

سیروس

بابا معدل الف[زبان][زبان]