بچه های مدارس دولتی یادشونه...

امتحان نقاشی ثلث و همکلاسی ای که مداد رنگی بیست و چهار رنگه داشت...

/ 9 نظر / 4 بازدید
بینقطه

آخ آخ .سی شش رنگای فابرکسل

سیروس

یا حتی اَلیگیتور با اون سوسمار سبز خوشگل رو جعبش

نيمه جدي

من كه خيلي خيلي خيلي خوب يادمه رها. ميدوني كه من خالتم و سن و سالي ازم گذشته ...مي خوام بگم اون موقعا تازه وضع بدتر بود! ميخوام يه خاطره تعريف كنم !شاگرد اول شدم و مدرسه يه جعبه مداد شمعي بهم هديه داد. بعد من اونارو دادم به دوستم. ميدوني محض عشق و رفاقت و اينجور اراجيف! بعد دوست خنگم گمشون كرد واومد گفت شاهد داره كه من خودم برشون داشتم! بعد من زدم زير گريه و گفتم اونا كه مال خودم بودم مثلاچرا بايد بدم به تو و بعد هم بيام دزدكي ورشون دارم ؟ خلاصه همون تو نه سالگي و اينا بود كه فهميدم عشق و رفاقت و اينا! كشكيه!آدم خودش حسرت كشته ي! يه دونه مداد رنگي باشه و اونوقت از صميم قلب اونارو بده به دوستش اونوقت ... ( آيكون دري وري گويي صبحگاهي)

نيمه جدي

در ضمن اداره بودن اونم با رييس مرخصي رفته چه حالي ميده! مياي وبلاگارو ميخوني و كامنت ميذاري و به ريش بزي دنيا مي خندي (آيكون ريسه رفتن به ريش بزي)

نيمه جدي

رها ... تو تو اوقات فراغتت فقط به خاطره هاي اين جوري فكر مي كني بشر؟ خب نكن اينكارو ! يه دهه ديگه مي افتي به روز خالتا! ( آيكون نصيحت خاله گون)

نيمه جدي

من هميشه با خودم فكر مي كردم اگه يه روز بچه داشته باشم خونمونو مي برم بغل يه لوازم االتحريري خيلي خيلي شيك و پيك! بعد به صاحابش ميگم اين غنچه طلاي ما( آيكون شكاندن تابوي اينجور اسامي!) هر وقت اومد و هرچي خواست بهش بدين و بنويسين تو حساب من! ولي خب بعدها فهميدم كلن نفس بچه داشتن مشكل داره و با لوازم التحرير و اسباب بازي و اين جور مزخرفات نميشه اين نفسو درست كرد!

نيمه جدي

اينم بذارم و برم [ماچ]

ابله

همون سالا جشن تولدم از عموم یه در فلزیش رو هدیه گرفتم تا صب داشتم جفتک می انداختم از شادی

حمید

بچه های مدارس دولتی خیلی چیزا یادشونه... از این مداد تراش بزرگا که دسته داشت مدادو میذاشتی توش دسته شو میچرخوندی...حسرت میز تحریری که پسرخاله ام داشت و هر وقت میرفتم خونه شون مثل احمقا میرفتم الکی مینشستم پشتش!...حسرت شلوار کماندویی...حسرت خط کش سی سانتی نارنجی که تهش نقاله داشته باشه (نمیدونستم کاربردش چیه ولی دلم میخواست داشته باشم چون بقیه بچه ها داشتن!)...نوشابه نارنجی (این نوشابه نارنجی که همش مملی میگه رو از حسرتهای دبستان خودم برداشتم...حالا دیگه کدوم بچه نسل امروز باورش میشه که یه بچه میتونه حتی حسرت چیزی مثل نوشابه نارنجی رو داشته باشه!؟)...حسرت ساندویچ کالباس بوفه مدرسه... ای بابا!...گندت بزنن با این پست نوشتنت!...ببین چه الکی الکی چشامونو پر کردی این روز عیدی!...بیخیال...سعی کن فکر نکنی...هرچی فکر کنی بیشتر یادت میاد...من که خیلی وقته دیگه فکر نمیکنم...