شما نبودی. خوشبختانه یادتان هم نبود. یادتان شب قبلش مانده بود کنار آن دریاچه ی عجیب و تاریک که بی نظیر بود. تی ها اینجور وقت ها می گوید خدا بود. زی هم می گوید. اما تی ها با ایمان می گوید خدا بود. یعنی انگار که خدا را دیده. من در دریاچه دیدمش. خدا را می گویم. سیاه سیاه سیاه بود و وسیع بود  و قشنگ و آرام. یقینن پی آزار من هستید شما. وگرنه دلیلی ندارد جایی که من خدا را دارم می بینم بیایید جلوی رویم بایستید و هی نروید کنار. من هم هی نگاهتان کردم.  خودتان که نه، یادتان را. بعد هم سپردمتان دست همان خدایی که سیاه سیاه سیاه بود و آرام بود و وسیع. و نشستم در تویوتای همان خانومی که فقط یک روز کنارش بودم و خیلی خوبتر بود از تمام خاله ها و عمه ها که هیچ وقت نتوانستم درست و حسابی دوستشان داشته باشم. معلم اجتماعی بود،  بیست و خرده ای سال بزرگتر از من. مهربان بود. من آدم های مهربان را دوست دارم. نگویید همه همینطورند. دیده ام...که همه،  آدم های مهربان را دوست ندارند.

خدا را شکر که شما آنشب نبودی. خدا را شکر. یادتان دیگر طناب شده. توسنی نمی کنم که " تنگ تر گردد کمند" . نه. توسنی نمی کنم. دادمتان دست دریاچه ای که خدا بود. جای خوبی بود برای ماندن یاد شما. جای خدا یی ، یعنی.

آنشب یاد شما نبود و من مثل آدم های لخت احساس می کردم باید چیزی باشد بپیچم دورم. لباسم  جیب نداشت که دست هایم را مشت کنم و فرو کنم آن تو ها. مشخص نباشند بلکه.  من نشسته بودم گوشه ی تاریک.  لم داده بودم به صندلی ای که شکرخدا لهستانی نبود و آب پرتقال می خوردم با شکلات انگوری. اگر صندلی لهستانی بود من حق خوردن آب پرتقال با شکلات انگوری نداشتم. آن موقع باید اسپرسو سفارش میدادم. ولی صندلی لهستانی نبود. یاد شما هم نبود. میشد بدون بغض آب پرتقال خورد با شکلات انگوری و نارنگی تازه ای که آقای کیم گرفته بود طرفم و اگر نمی خوردم بی تربیتی بود یک جورهایی.

ماریان میکروفون دستش بود و نورها روی صورتش می رقصیدند. اشتباه می خواند، هی. بعد بر می گشت به من می گفت یک وقت بهش نخندم. من بهش نمی خندیدم. من داشتم گریه می کردم. گریه می کردم که یاد شما را سپرده ام دست خدایی که دریاچه بود و سیاه بود و آرام بود. گریه می کردم که لختم و جیب هم ندارم دست هایم بروند تویش قایم شوند. گریه می کردم و هی قلپ قلپ آب پرتقال می خوردم و شکلات انگوری و نارنگی تازه و هر چه بهم می گفتند لبخند میزدم و هی می گفتم " کُمَبسوبنیدا" . 

بابا آن جا شما نبودی. شما نبودی که شق و رق تکیه بدهی جایی و نگاهت روی من بچرخد مدام که شوخی هایم را از حد نگذرانم. من هم ساکت بودم آن جا. مثل خانه نبودم که مدام سربه سر کروکودیل ها بگذارم که حرصت دربیاید ، بابا. این جا یک بابا بود که دست پسرش را گرفته بود و می رقصید. این جا یک بابا بود که وقتی پسرش میکروفون را گرفت تا آن آهنگ لعنتی نوستالژیک پوت یور هندز آپ را بخواند تمام حواسش را داده بود به پسرش و تمام مدت کنارش ایستاده بود و وقتی امتیازش شد نود و هشت چنان بالا پرید که انگار پسرش حضرت فیل را هوا کرده است. مثل شما نبود بابا که وقتی رتبه ام را دیدی گفتی می ترسی به خودم بنازم . نمی دانی؟ ما در خانه هیچ وقت یاد نگرفتیم به خودمان بنازیم. من به خودم نمی نازیدم هیچ وقت. چون هیچ نبود. من به رتبه ام ننازیده بودم بابا. فقط چیزی بود که مرا خوشحال کرده بود . که بهم گفتی بهش ننازم و من گریه کردم. توی ذوقم زدی بابا.

یاد شما نبود و به من گفتند بخوانم. هر آهنگی که دوست دارم. گفتم " نوره هل چول  آپسایو"  (×) . قسم می خورم که به خاطر یاد شما نبود ...پدر!

 

 

(×) = من نمیتوانم آواز بخوانم.

/ 4 نظر / 6 بازدید
تي

..............

نيمه جدي

نميدونم رها ... شايد ايني كه ميخوام بگم بي ربط باشه ولي خب نوشتت منو يادش انداخت : من كلن باباي خشكه مذهبي لج درآري دارم ...از اين آدما كه اصلا در مورد خودشون و اعتقاداتشون يه لحظه هم شك نكردن! كلهن دلج در آرن! ميدوني كه خودت ؟! يه باريه بلوز آستين كوتاه نو برام خريده بودن... بچه بودم 7-8 ساله شايد .... با ذئق يه دختر بچه اين سن و سالي پوشيدمش و با كلي افه اومددم جلو خونواده عمه ام كه اومده بودن خونمون. بابام جلو همه گفت : برو لباس تنت كن! انگار كه من لختم!! خيلي خجالت كشيدم انقدر زياد كه هنوزم احساس بدي تسبت به لباساي كوتاه دارم! تو مهمونيا و عروسيا اجازه ي رقصيدن نداشتم... بچه بودم 7-8 ساله و با حسرت به هم سن و سالام كه با لباساي كوتاه دور مجلس مي چرخيدن نگاه مي كردم... حالا رها ...عين آماي بي دست و پام تو مهمونيا ...تو لباس پوشيدن... اصلا تو هر كاري كه تو جمع باشه...

نيمه جدي

ياد خيلي چيزها افتادم رها... انگار بغض كرده ام ... نه واقعا گريه مي كنم ... تورا به خدا آواز بخون و برقص و بچرخ ....

سارا

باز که تو شب هفت شدی رهاجان! ولی چقدر خوبه که این قدرت رو داری که حرفای دلتو با قلم بیرون بریزی.این خیلی خوبه....