این روزهای آخری، نمی دانم بابت ریخت و قیافه ی عنق منکسره ام بود یا گله های پر از دلواپسی مامان از نحوه ی رفتار و حرف ها و کارهای بی منطقم، که این جماعتِ متاهلِ از خانه رفته یا شوهرانشان زنگ میزدند و می خواستند مرا هر طور شده ببرند بیرون که - هوایی به سرم بخورد-. دستشان هم درد نکند، جاهای دبشی برایم در نظر گرفته بودند. یکی شان می خواست مرا ببرد فلان رستورانی شام بخورم- که انگار من هر مرگم هست بابت سوء تغذیه بوده- و آن یکی هم به اصرار میخواست مرا ببرد باغ که به درختهایش کود شیمیایی بدهم!

اینجوری که میشود و این ها میخواهند به تصنعی ترین شکل ممکن دلِ تنگِ مرا، باز و گشاد و فراخ و مشروح کنند، بدجور حالم گرفته میشود.  احساس می کنم یک سطل آشغال قرمز کهنه هستم. نمی دانم تا حالا سطل آشغال قرمز داشته اید یا نه؟ اما ما داشتیم. فکر کنم از بدو تولد من تا همین سال گذشته هم گوشه ی آشپزخانه بود.

سطل آشغال های قرمز، کهنه که میشوند، قرمزی شان میپرد. مداد قرمزی که باهاش مشق مینوشتیم، در دستمان عرق میکرد و رنگ پس میداد. یادتان که هست چه رنگی میشد؟ سطل آشغال قرمز کهنه هم همان رنگی میشود. تازه، سفیدک هم میزند. به حالت نزاری می افتد اصلاً. میدانی؟ من از آن سطل متنفر بودم. حالم ازش بهم میخورد. موجودی مفلوک و بی عرضه بود که به هیچ جایش هم نبود که قیافه اش به این روز افتاده و این جوری، این قدر افتضاح رنگ پریده شده است.

یک باری هم با مامان اساسی سرش دعوا کرده بودم که بی خیالش شود و بندازدش بیرون. بالاخره بی خیالش شدند. یک سطل غول پیکر، این بار به رنگ نفرت انگیز زرد آمد و جایش نشست. سطل آشغال قرمز کهنه را انداختند بیرون و آهش مرا گرفت. شده ام یک سطل آشغال قرمز کهنه. مفلوک و بی عرضه ام و این که قیافه ام به این روز افتاده را به هیچ هم حساب نمی کنم.

از این سطل آشغال زرد هم متنفرم. می خواهم بندازمش بیرون. کی این یکی هم به درک واصل شود و آهش مرا بگیرد....نمی  دانم هنوز.

/ 0 نظر / 6 بازدید